تک ستاره‌ای در دوردست‌ها…

١.هر روز تکه‌ای از ما کنده می‌شود

حتی مرگ هم نمی‌تواند

ما را دوباره بهم پیوند دهد.

 

٢.زندگی گاهی
صدای جیغی‌ست
که انعکاسش را
تنها در تابلوی نقاشی‌ ادوارد مونک می‌شنویم.
نگاه دختری‌ست با گوشواره‌ای مرواریدی
که یوهانس ورمر به تصویر کشیده.

یا سایه‌ای
که صادق هدایت ساعت‌ها با او حرف می‌زند.
شاید هم اتاق خوابی‌ست
که استحاله‌‌ی گرگور سامسا را
به تماشا می‌نشیند
زندگی دردی ابدی‌ست
انگار.

 

٣.شاید راز اینهمه رویایی بودن این گوی آتشین

دور بودنش است

نمی‌دانم

گفتم که شاید.

 

٤. خداحافظی

گاهی آبی نطلبیده است

گاهی هم بادام تلخی‌ست

که تلخی‌اش گوشه‌ی لبت می‌نشیند

برای همیشه.

٥.خداحافظی

سلامی دوباره است گاهی

٦.آن که می‌رود
ردی سرخ از خود به جای می‌گذارد
که در سرمای استخوان‌سوز و
تاریکی شب
همه‌ی گرگ‌ها و کفتارها را
به دنبال خود می‌کشاند
می‌دانی
هیچ پایانی زیبا نیست
خورشید هم

موقع غروب
به آتش می‌کشد آسمان را؟!

٧.اگر لبی برای بوسیدن داشتیم
و چشمی برای نوشیدن
و دستی برای چشیدن
که عشق را
اینگونه در دل‌هایمان به دار نمی‌آویختیم.
اینگونه تیربارانش نمی‌کردیم.
و ماه
داسی نبود در دست آسمان
که سر ستاره‌های تازه به بلوغ نشسته را
بزند هر شب وُ
با لبخندی از سر رضایت
قصه‌ی جنایتش را برای زمینیان بگوید
تا به خواب بروند!

٨.جایی میان تردید‌هایم می‌نشینم
آن‌جا که هر روز لای کتابی را باز می‌کنم
و نخوانده می‌بندم
تا لای سطرهای ننوشته‌اش گم نشوم.
آن‌جا که میان ماندن و رفتن
سوختن را انتخاب می‌کنم.
کسی کبریت می‌کشد
و من میان لب‌هایش دود می‌شوم
کسی قلم دست می‌گیرد
و من میان قلب تیرخورده‌ی روی نیمکت چوبی
محبوس می‌شوم
کسی آهنگی را سوت می‌زند
و من سوار بر نت‌هایش
به تمام میزان‌های نشسته در تاریکی گوش می‌سپارم.

٩.داستانِ آنکه رفت
و بر تکه‌پاره‌های قلب خود پا گذاشت و
ردی از خون به جا
داستان همان ماهی‌ای ست
که سمت دریا می‌رود و
قورباغه‌ای که دلتنگش می‌شوند
بلبل‌هایی که در فراقش آواز سر می‌دهند
رودخانه‌ای که شبانه‌روز برایش می‌گرید
و سنگ‌های بسترش بی‌انصاف می‌خوانندش
آنها نمی‌دانند که
رفتن همیشه از سنگدلی نیست
بلکه به خاطر دلی‌ست
که سنگ شده است.

١٠.فکر کن
ما لب وا نکرده‌ایم
فکر کن
هیچ صدایی نپیچیده لای سیم تلفن
حالا همه چیز به سال‌ها قبل برمیگردد
و هیچ کدام از اتفاق‌های بعد نیفتاده است
می‌بینی؟
یک جمله‌ی خوب هم می‌تواند
همه‌ی درخت‌‌های باغچه را خشک کند
همه‌ی گل‌ها را پژمرده
و صدای گنجشکها را خفه
پس دیگر حرفی نزنیم
حتی از عشق.

١١.ببین چگونه زنی که
موهایش لانه‌ای برای پرستوهای مهاجر شده بود
هر روز از چشم‌های همسرش
به دره‌ای عمیق سقوط می‌کند؟
ببین چگونه مردی که
هر روز برای دوستش بوسه می‌فرستد
جای طناب دور گلویش را
با کرم پودر زنش پنهان می‌کند؟
و بچه‌ها که معصوم‌ترینند
بر شاخه‌های درخت سیب حیاط تاب می‌خورند
و سیب‌های کال را به سوی رهگذران خیابان پرتاب می‌کنند؟
و چشم از دختر و پسر جوانی که
دست همدیگر را گرفته‌اند
بر نمی‌دارند
و شوقی ناآشنا در تنشان می‌دود و
با تیرکمان به تخم‌مرغ‌های دست پیرزن نشانه می‌روند
و جوجه‌ای را که خیلی دوست داشتند
به گربه‌ی ملوس همسایه داده‌اند
می‌بینی ما با دوست‌ داشتن‌هایمان هم
همدیگر را خفه می‌کنیم؟
همدیگر را می‌کشیم؟

١٢.گل‌ها را دوست داریم
درخت‌ها، کوه و جنگل‌
آسمان، زمین و رویشش را
نقش‌های رویِ دری بسته و
قفل قدیمی‌اش را دوست داریم
و آدم‌ها را.
دوست داشتن دل می‌خواهد
نه دلیل!

١٣.دورش انداختی
من اما برش داشتم
روزها گذشت
آنقدر که مرگ با عینکی آفتابی پشت سرمان راه افتاد
و ما امروز و فردا می‌کردیم
من هر روز به دور از چشم تو
خاکش را عوض می‌کردم
آبش می‌دادم و
یک ساعتی توی بالکن جلوی آفتاب می‌گذاشتمش
گلبرگ‌هایش را تمیز می‌کردم
زیبا شده بود
آخرین بار که دیدی‌اش
چشمت را گرفت
تو کشیدی، من کشیدم
من کشیدم، تو کشیدی
و شد آنچه نباید
مرگ به سمت‌مان آمد
عینکش را در آورد و دسته‌اش را به دهان برد
چشمکی زد.
این‌بار
نوبت ما بود که پشت سرش راه بیفتیم
باید تا جنازه بو نکرده بود، خاکش می‌کردیم
و بعد کنارش دراز می‌کشیدیم.

١٤.پُلی بود
اندوه
که یاری‌مان می‌داد وُ
ما را به‌هم می‌پیوست
اندوه که بیشتر شد
هرکسی به غار تنهایی خود
پناه برد
و پل‌ها همه متروک ماندند وُ مغموم
سقوط کردند در دره‌ها!

١٥.و مدت‌ها بود

هرکسی، پلی بود میان ماندن و رفتن.

عزمی بود

چمدانی بود وُ جاده‌ای.

١٦.در پاهای من
اگر میل رفتن است.
در دست‌های من اما
میلِ ماندن نشسته است.
شاید جهنم
همان لحظه‌ی تردید است
میان ماندن و رفتن.
آن هم درست زمانی‌که
می‌دانی
پایان هر دو سقوط است.

١٧.مدت‌هاست دیگر
پل‌ها از خیابان‌ها نمی‌گذرند
و ما را به هم نمی‌رسانند.
و خیابان‌ها
ترانه‌ای نمی‌خوانند در گوش باد.
باد اما
قاصدک دلشکسته‌ای‌ست
که گریه‌هایش را
پشت درختان قایم می‌کند وُ
به ترانه‌‌ها می‌اندیشد.
حالا که پل‌ها دیگر مهربان نیستند
با نگاه‌مان پلی می‌سازیم
می‌بینی
حتی اگر
نه خیابان‌ها از پل‌ها بگذرند
نه پل‌ها از خیابان‌ها
باز می‌توان پلی ساخت.

١٨.دست‌های تو
پاییز را به آغوش کشیده‌اند
در ته مانده‌های غروبی دلگیر.
مدت‌هاست که دیگر
دست‌ها پلی نیستند
میان من و تو
میان تاریکی و نور
میان عشق و دلدادگی!

نگفتی چرا؟

١٩.شاید میان گیسوان من، نگاه تو
چون زمین به گرد خورشید

آرام می‌گردد.
شاید میان دستهای تو، قلب من
در وحشت این روزهای پر درد
ساعت‌ها به خود ‌می‌لرزد.
شاید میان ما سکوتی سرد
به زودی سایه می‌اندازد!

٢٠.روی دیگر خیلی از نه‌ گفتن‌ها
ترس نبود
انسانیتی بود
که به زمینش زدند
و چون آینه‌ای هزار تکه‌ شد
چقدر دلم می‌خواست
با تیزی‌ جهالتشان
رگ همه‌ی کوته‌بینی‌ها را بزنم.

٢١.این روزها
می‌خواهم فراموش شوم
بیشتر از همیشه!

٢٢.مهره‌ها همه سوخته بودند
ولی تو همچنان اصرار داشتی
بازی‌شان بدهی!
فراموش کرده بودی
آنها نه شکوه جنگل را به یاد می‌آورند
نه آواز پرنده‌ها را!

٢٣.مثل وسوسه‌ی چیدن یک گل، هوس انگیزی
مثل آفتاب سر ظهر، پر از گرمایی
مثل لرزش سایه‌ی شاخه‌ها بر دیوار، پر از احساسی
مثل رقص علف‌زار در باد، شورانگیزی
مثل بارانی ریز، زلالی
مثل گلبرگ‌های گل رز
تو چه زیبایی
و من در تلاطم افکارم
تو را دور خواهم کرد
دور
شاید دور بودن
تنها راه نزدیکی‌ست!
٭مثل طلوعی زیبا، پر از امیدی
مثل غروبی دلگیر اما نزدیکی
مثل لحظه‌های انتظار، بلندی
مثل لحظه‌ی دیدار زیبا اما کوتاهی!

٢٤.و بوسە
پلی‌ست میان لب‌های تو و من
چە پل‌هایی کە منزوی نایستادە‌اند
بر سر گور خویش
آن هنگام کە
سیلی از کلمات می‌برد
شکوە شان را!

عکس: طلوعی زیبا از قاب پنجره‌‌ام

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *