تکه‌هایی از من

هیچوقت از اشک‌های خانواده‌ی عروس بعد از مراسم عروسی، درک درستی نداشتم. فکر می‌کردم چه اتفاقی بهتر از مستقل شدن می‌تواند برای فرزند یک خانواده پیش بیاید. تا اینکه خودم ازدواج کردم سال‌های اول تقریبا دم گوش خانواده‌ام بودم. طبقه‌ی پایین، یک خیابان آن طرف‌تر، دو کوچه بالاتر، دقیقا کوچه پشت خانه‌ی آنها. نسبت به تازه عروس‌های دیگر مستقل‌تر بودم، مسئولیتم را گردن مامان نمی‌انداختم. رفت و آمد غیرنرمال و زیاد نداشتم و با وجودیکه همسرم به واسطه‌ی شغلش نیمی از ماه را ماموریت و دور از خانه بود، کاملا مستقل بودم. هرازگاهی سری می‌زدم به آنها حتی کوتاه مدت. هم آنها خوشحال بودند هم من.
و جز یک بار که به خاطر اتفاق خاصی رفت و آمد را به حداقل رساندم تا آرامش بیشتری داشته باشند، حس جدایی نداشتم. بگذریم که همان یکبار انگار زمان متوقف شده بود و خیال گذشتن نداشت. فکر میکردم کاش سنگی بودم در باغچه‌ی حیات، آجری از دیوار اتاق یا تکه‌ای کاشی‌ در آشپزخانه و نزدیکشان می‌ماندم. آن مدت هم گذشت، هرچند سخت. مرداد سال هزار و سیصد و نود و شش من و خانواده‌ی کوچکم برای همیشه زادگاهمان را ترک کردیم. سعی می‌کردیم حتی دو روز تعطیلی را هم غنیمت بشمریم و سری به خانواده‌هایمان بزنیم. تا اینکه بابا مریض شد و زندگی مرا آنقدر بسته بود که رفتن و سر زدن به او برایم آرزو شد، حتی زمانیکه برای درمان به تهران می‌آمد. باید تا برگشت پسرم از مدرسه خانه می‌ماندم و بعد با آن حجم از ترافیک به وقت ملاقات نمی‌رسیدم. کسری را هم نمی‌شد با خود برد یا تنها گذاشت. کم کم داشتم طعم تلخ جدایی را حس می‌کردم. من کودکی داشتم که به من وابسته بود و نمی‌توانستم نیازهای اولیه‌اش را نادیده بگیرم. با کمک همسرم یکی دو بار به بابا سر زدم. فقط در همین حد. مثل دوستی که سری به آشنایش در بیمارستان می‌زند. پرستار بابا شبیه من بود و شاید بابا دلش می‌خواست شبیه من ببیندش. پرستار کنار بابا بود ولی من نبودم. زمستان سال نود و هشت کرونا شروع شد. تا مغز استخوان دلتنگ بودم، تا مغز استخوان فهمیدم که تمام شده و من از آن زندگی بیرون آمده‌ام. عکس که می‌فرستادند، به هرکس و هر چیز که کنارشان بود، غبطه می‌خوردم حتی به نازلی که گاهی زیر تخت بابا دراز می‌کشید، به گنجشکی که روی شاخه‌های درخت انجیر می‌نشست، حتی به میله‌های پشت پنجره.  وقتی خواهر و برادرهای دیگر‌م که کرمانشاه زندگی می‌کردند، پشت پنجره‌ بابا و مامان را می‌دیدند، من در خانه‌ام آرزوی دیدنشان را داشتم… گاهی که شرایط بهتر می‌شد و آنها با احتیاط تو می‌رفتند، من در خانه‌ام آرزوی دیدنشان را داشتم. گاهی که کرمانشاه سبز بود، تهران نارنجی یا قرمز بود، به ندرت اینجا شرایط بهتر می‌شد، آنجا شرایط بدتر بود … و زمانیکه هر دو اومیکرون گرفتند دیگر در نهایت استیصال به سر می‌بردم. دلم می‌خواست می‌رفتم و کنارشان می‌ماندم. فکر می‌کردم دنیا خیلی بی‌انصاف است اگر من دیگر آنها را نبینم یا به آغوش‌شان نکشم‌. مسئله فقط پذیرش خطر کرونا گرفتن نبود که حتی اتفاقی هم نمی‌افتاد جز زمان رفتن و آنجا ماندن، موقع برمیگشت باید قرنطینه میشدم و ایا پسر کوچکم اینهمه را دوام می‌آورد؟ برای من اتفاقی می‌افتاد تکلیف پسرم چه می‌شد؟ و…
و اینطوری بود که اردیبهشت ماه امسال موقع خداحافظی کوچکترین خواهرم، بغلش کردم و بوییدمش. بغلش کردم و بوسیدمش. بغلش کردم و بغض کردم. بغلش کردم و گریه کردم. شاید بدوی‌ترین کاری که فکر می‌کردم ممکن است از خانواده‌ی عروس سر بزند.
این بار می‌دانستم همینکه جدا می‌شوی یعنی زمانی دلت می‌خواهد کنار خانواده‌ات باشی، دستشان را بگیری، بغلشان کنی که نمی‌توانی. یعنی بند دلت پاره می‌شود برایشان ولی زندگی چنان دست‌های تو را بسته که حتی نمی‌توانی آرام پیر شدن‌شان را ببینی. هر بار که می‌بینی‌شان انگار ده سال است ندیدی‌شان، پیرتر شده‌اند، شکسته‌تر، ناتوان‌تر. و بزرگ‌ترین وحشت زندگی‌ات این است که روزی، شبی، وقتی، نیمه وقتی به تو زنگ بزنند و … فکر میکنی یک ساعت فاصله‌ی پرواز یا شش هفت ساعت رانندگی را چگونه تاب می‌آوری. هجده سال از بیرون آمدن از خانه‌ی پدر مادری‌ام گذشته ولی هنوز صبح‌ها که بیدار می‌شوم چیزی کم دارم، مخصوصا روزهایی که همسر و پسرم خانه نیستند و من در سکوت از تخت پایین می‌آیم و به تنهایی بی‌پایانم صبح به خیر می‌گویم. و با وجودیکه می‌دانم دورتر شدن به معنی این است که همین سالی یکی دو بار هم آنها را نمی‌بینم، اما انگار برای پسرم هم شده باید دورتر شوم. مدت‌هاست من مسئولیت بزرگتری به عهده گرفته‌ام و باید او را از زندگی در بلاتکلیفی که بارها خودم تجربه کردم نجات دهم. می‌دانم دلتنگ‌تر خواهم شد، می‌دانم اما همه‌ی ما از عهده‌اش برمی‌آییم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *