تلخی چای

١.عصرهایی که مادر قند می‌شکست
هق‌هق گریه‌هایش لابه‌لای قندهای شکسته می‌نشست و
توی قندان جمع می‌شد
هر بار که قند در فنجان چای از هم می‌پاشید
ته مانده‌های صدای مادر
خودش را به دیواره‌ی فنجان می‌کوبید و
بهانه‌ی برادرم را می‌گرفت
برای همین است
که فکر می‌کنم
تلخی چای بدون قند کم‌تر است همیشه.

٢.لالایی را از شب
نور را از روز
رنگین کمان را از آسمان
رویش را از زمین
پرواز را از خیال
خواب و خیال را از مسافر
سراب را از کویر
شراب را از انگور
رنگ ها را از پاییز
و پاییز را از پیراهنم
می چینم
تا روی مزارت بگذارم
برادر!

((برای تو که سال هاست
جوان و شاداب
در قاب عکس می خندی
و زمان را به سخره گرفته ای.))

٣.کانال تلویزیون را عوض کردم زود
دستم می‌لرزید
پدر نباید می‌دید آن صحنه را.
خواهرم
مجله را بالا گرفت و داد زد:
پایان، آخر
سه حرف دارد
حرف اولش میم است
زیر لب گفتم برادر!
سرما در من جاری شد
وقتی پدر را دیدم که
قطره اشکی میان ریشش می‌دوید.

٤.برادر قاب عکسی بود
روی دیوار
که نگاهش به نقطه‌ای دور بود
به نقطه‌ای نامعلوم
که داشت جوانه می‌زد.

٥.سفر را از جاده، جاده را از مسافر
رنگ ها را از پاییز، پاییز را از درخت
آرامش را از سکوت، سکوت را لابلای نت‌های زندگی
شبنم را از گلبرگ‌ها و گلبرگ‌ها را از پیراهنم
چشم انتظاری را از مادر
صبر را از پدر
گذرا بودن را از زمان
نسبیت را از جهان
گرفتم
تا برایت بیاورم داداش!

٦.نگاه من
برای همیشه
در آن سردخانه جا ماند!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *