تصویر هولناک من

امروز عصر عزیزی که تمامِ مدتِ کوتاهِ آشنایی‌ در حد ده جمله هم با هم حرف نزده‌ بودیم، مرا در برابر آینه‌ای قرار داد. و من با تصویری مواجه شدم که تحمل دیدنش را نداشتم.

با وجودیکه چند ساعت از آن صحبت‌ها گذشته، فکر کردن به آن اذیتم می‌کند و این یعنی او کارش را بلد بود و به بهترین نحو انجامش داد.

تمام عکس‌های پروفایل تلگرام و واتساپم را پاک کردم. تمامِ تصاویری که خودم را با آنها می‌شناختم، کنار زدم. کافی‌ بود. به اندازه‌ی کافی بار آن شهلاها را به دوش کشیده‌ بودم، باید رهایشان می‌کردم.

هنوز احساس گیجی و سردرگمی دارم. حس می‌کنم مچ خودم را گرفته‌ام، دستم رو شده و تمام هستی‌ام زیر سوال رفته. چرا زودتر متوجه‌ نشده بودم؟ چرا گذاشته بودم، اتفاق‌های اخیر اینقدر رویم تاثیر بگذارند؟ چرا اجازه داده بودم آنطور موزیانه به من نفوذ کنند؟

منی که پشت کلمات قایم شده بودم، پشت افکارم قایم شده بودم. بی‌آنکه بدانم راهی که می‌روم به ناکجاآباد می‌رسد، بی‌آنکه بدانم عملکردم بازگوکننده‌ی بینشی‌ست غیر از آنچه می‌اندیشم.

نمی‌دانم چه اتفاقی خواهد افتاد. اما ترجیح می‌دهم در آسیب‌پذیرترین موقعیتم بمانم تا اینکه به بیراهه بروم. ترجیح می‌دهم با سنگ این آینه را بشکنم و تصویرش را مخدوش کنم تا اینکه دست روی دست بگذارم. ترجیح می‌دهم از صفر شروع کنم، از خودِ خودِ خودِ صفر تا اینکه عقابی زخمی و در حال سقوط باشم.

آری امروز در کمال ناباوری شکستم، به تمام معنا خُرد شدم آن هم جلوی خودم ولی حتی تکه‌ای از خودم را بر نداشتم و سر جایش نگذاشتم. به تکه پاره‌هایم کف زمین نگاه کردم و با بی‌رحمی از رویشان گذشتم.

حاضرم بمیرم، به معنای واقعی بمیرم اگر قرار است این تصویر همیشگی‌ای باشد که در آینه می‌بینم. تصویری که چندان هم به دیگران مرتبط نیست ولی به هر حال تصویری از من است که دوستش ندارم! چنان زخم کاری‌ای بود دیدنِ این تصویر که همه چیز را تغییر خواهد داد و قطعا همه چیز تغییر خواهد کرد.

نمی‌خواهم مسئله را بُغرنج نشان دهم ولی در زندگی لحظاتی فرا می‌رسد که بدجور روی دست خودمان می‌مانیم. و راهی نداریم جز آنکه خودمان را در هم بکوبیم، ویران کنیم و دوباره بنا کنیم، قبل از آنکه دیر شود. گویی تنها کار درستی‌ست که می‌توانیم انجام دهیم، هر چقدر دردناک. مهم‌ترین رسالت ماست این کار. دنیا به نسخه‌ی دیگری از ما احتیاج دارد، پس باید جنبید.

گویی به این جمله‌ رسیدم که می‌گوید: سرنوشت را باید از سر نوشت!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *