تاریکی و روشنایی

١.هیچ تاریکی‌ای
نمی‌تواند پاک کند
خاطره‌های روشنِ تنیده در دل و جان
سرزمینی را

٢.به خیالت
انسان در شب با
شب در انسان یکی‌ست

به خیالت
من همان دختر دیروزم
همان که ساعت‌ها به آسمان زل می‌زد
هر بار شکلی می‌ساخت از ابرها
اسبی، پری دریایی‌ای، سیمرغی

به خیالت
من همان دختر دیروزم
عاشق شعر و موسیقی و رقص
همان که گیسوانش را با خیال می‌بافت
و همزمان که آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کرد
می‌رقصید و می‌رقصید و می‌رقصید
و گل‌های دامن پُر چینش می‌چرخیدند

عشق تمام هم و غمش بود
پروانه‌ی خیالش را
تا دور دست‌ها به پرواز در می‌آورد
تا دوستت دارم
را فریاد بزند

به خیالت من همان دختر دیروزم
که فکر می‌کرد
هنوز هم می‌توان دنیا را
کمی مادرانه‌تر، کمی عادلانه‌تر اداره کرد
و فکر می‌کرد
که هنوز هم می‌توان
به پرنده‌ی آزادیِ وسط ابرها نگاه کرد
و برایش دستی تکان داد

می‌بینی فرقِ انسان در شب
با شب در انسان را؟
می‌بینی که شب
چه آرام و خلصه‌وار
در من نفوذ کرده است؟

و دیگر
تاریکی جزئی از من نیست
که من جزئی از تاریکی‌ام
می‌بینی؟

اما
در تاریکی شب هم
باید به ستاره‌ها فکر کرد
شاید جهانی دیگر
جهانی بهتر
آن سوی آسمان جاری‌ست.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *