بی‌پناهی خاک

١.خاک که پناهگاه امن همه‌ی ماست،
بعد از مرگ
چه بی پناه شده است
در دست باد!

۲.هر زمستان، بهاری به ارمغان می‌آورد
هر شب، روزی
جای خالی‌ تو هم
دسته‌گلی نشسته است
رو به آینده‌ای روشن
عزیزم!

((برای گلی که زیر آوار متروپل ماند.))

٣.بزرگ‌ترین سنگ‌نوشته‌ی جهان
در حال فروپاشی‌ست
و ما می‌بینیم
چگونه بیستون بی‌کسی‌اش را
لای کاج‌های سوزنی طاق‌بستان و
شاخه‌های درخت رحمت
فریاد می‌زند.
و ما نمی‌دانیم
چرا صدای ریزش سنگ‌ها
هیچ فرهادی را از خواب شیرین
بیدار نمی‌کند؟!
گویی
لالایی شده است برای فرهادها
تا در خواب شیرین غرق شود!
(درخت رحمت:درختی که شیرین برای فرهاد کاشت و دومین رتبه کهنسالترین درخت چنار کشور را دارد.)

٤.و صدای چمری سال‌هاست
که نمی‌گذارد فرهاد رویای شیرین را ببیند!

٥.فرهادها کجا هستند
که صدای تیشه‌هایشان دل شیرینی را
با خود ببرد؟
آنها کجا هستند
که سختی سنگ را، کوه را
با تبرهایشان درهم بشکنند
و نوای عشق را
به گوش جهانیان برسانند؟

٦.و من می‌بینم
خمپاره‌های مانده در رگ‌های شهر را
مین‌هایی که رویای دویدن کودکان را
با خود می‌برند
بیکاری که رویای جوانان را
و اندوهی که چون غولی افسار گسیخته
و خون شهر را می‌مکد.

٧.و زمین مدتی‌ست
نامادری‌ای شده که دستش را از دور گردن
ما بر نمی‌دارد
آنقدر که داریم خفه می‌شویم.
زمین عجب انتقام‌جوی حرفه‌ای

شده است!

٨.من در تو رشد می کنم
یا تو در من قد می کشی
سرزمینم!
٩.چرا این شهر
خیابانی برای گم شدن ندارد
و پنجره ای برای پرواز؟

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *