تاجی نامرئیِ

نمی‌دانم مریض بودن سخت‌تر است یا پرستاری کردن، شاید هم هر دو به یک اندازه.

وقتی مریضی زمان نمی‌گذرد، فقط می‌خواهی تمام شود. تمام که شد، تازه می‌فهمی مدتِ بیماری را انگار نزیسته‌ای.

وقتی پرستاری اما از همان اول می‌دانی ارتباطت با دنیا قطع شده و همه چیز معنایش را از دست داده، جز به سلامتی عزیزت فکر نمی‌کنی و خستگی‌ای که امانت را بریده.

در واقع وقتی پرستاری، متوجه گذر زمان هستی ولی وقایع آنقدر کمرنگ شده‌اند که اهمیت‌شان را از دست داده‌اند.

هر دو اما “تاجِ سلامتی” را واضح‌‌تر از همیشه می‌بینند.

 

عکس‌ها:

هوای بارانی دیروز غروب

و آن تک برگ

که دل من را بُرده بود.

 

 

حالِ مرا می‌پرسی تو؟

چیزی شبیه جنازه،

شاید کمی هم خسته‌تر!

((شیطنتی با شعرِ “من عاشق چشمت شدم”

از افشین یداللهی عزیز،

به وقت پرستاری!))

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *