بی‌قراریِ مادر

١.هیچ چیز به اندازه‌ی مورچه‌هایی که لاشه‌ی پروانه‌ای را
به سمت لانه‌شان می‌کشند
مادری بر گور فرزندش را
بی‌قرار نمی‌کند.
مادری که تمام شب را
از اشک‌هایش قصه می‌بافت
برای دخترش
رویا!

 

************

١.هیچ چیز به اندازه‌ی مورچه‌هایی که لاشه‌ی پروانه‌ای را
به سمت لانه‌شان می‌کشیدند،
مادری بر خاکِ فرزندش را
بی‌قرار نکرد.
مادری که تمام مدت

با رویاهایش، قصه بافت برای موریانه‌ها و

با اشک‌هایش، گردنبندی مرواریدی!

 

٢.یک ساعت از نیمه شب که گذشت

دخترش خاک را کنار زد

گردنبند را به گردن آویخت
و به سمت سرخیِ گلی تازه شکفته
پرواز کرد.

بی‌آنکه از سنگینیِ موریانه‌های خواب‌آلود

که بال‌هایش را نقشی زیبا زده بودند

شکایت کند!

 

٣.مادر اما هنوز نمی‌دانست

سفیدی پیراهنش بود

یا سکوت پیچیده‌ لابه‌لای آن

یا موهایی که یک شبه سفید شد

که سایه‌اش را

در این شبِ مهتابی

این چنین کمرنگ می‌کرد!

 

٤.با صدای بال‌ها از خواب پرید.

موریانه‌ها

به گوش‌ و کاسه‌ی چشم‌هایش زده بودند

اما هنوز صدای پرواز را می‌شنید و

خُنکای جابه‌جایی هوا را

روی خیسیِ صورتش حس می‌کرد!

آرام دست‌هایش را زیر چانه‌اش گرفت

این بار برای گوشواره‌ای

با دو مرواریدِ سرخ!

 

٥.پتو را

مثل هر شب روی دخترش کشید

به ابرهای تیره نگاه کرد

نکند …

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *