بی‌زمانی

تو کی هستی؟

تو از زندگی چه می‌خواهی؟

((کریستف کیشلوفسکی))

 

کیشلوفسکی مستندی دارد به نام “کله‌های سخنگو” که در آن از افراد در بازه‌های سنی متفاوت این سوال‌ها را می‌پرسد و طبیعتا دامنه‌ی جواب‌ها بسیار متنوع است.

 

خیلی وقت‌ها ساعت‌ها با این سوال‌ها و سوال‌های مشابه آنها کلنجار رفته‌ای. اما الان، نمی‌توانی حتی به آنها فکر کنی!

 

مثل وقت‌هایی که به یک آن، ارتباطت با محیط اطرافت قطع شده. صداها قطع شده‌اند.

گویی روبروی تلویزیونی نشسته‌ای بی‌صدا، لب‌ها باز و بسته شده‌اند، دست‌ها بالا و پایین رفته‌اند، بی‌آنکه کوچک‌ترین اهمیتی برایت داشته باشد که چه می‌گویند، چه اتفاق‌هایی افتاده یا قرار است چه اتفاقی بیفتد؟

درست همان لحظه که یک نفر با هیجان حرف می‌زده، یک نفر به نخی آویزان از لباس دیگری چشم دوخته، یکی آمده و آن دیگری رفته؛ تو فقط نگاه کرده‌ای، بی‌آنکه ببینی. تو فقط گوش داده‌ای و گاهی سری تکان داده‌ای، بی‌آنکه بشنوی. تو فقط نقابی از لبخند زده‌ای، بی‌آنکه گوشه‌های لبت را زیر نقاب کمی بالا ببری.

بعد هم از خودت پرسیده‌ای اینجا چکار می‌کنی؟ چه اهمیتی دارد وقایع اینجا، گفتمان اینجا، سوال‌های اینجا؟ چیزی شبیه حسی که الان به این دو سوال کیشلوفسکی داری!

 

این روزها حال عجیبی داری بیشتر از هر زمانی از خودت می‌پرسی داری چکار می‌کنی؟ بیشتر از هر زمانی مات و مبهوت به خودت و زندگی‌ات نگاه می‌کنی، انگار فیلمی سینمایی. فیلمی که نقش اولش را خودت بازی می‌کنی، یا بهتر بگویم بازی نمی‌کنی!

می‌خواهی بازی کنی اما نمی‌توانی! و یادت می‌آید همیشه خواستن توانستن نیست و همیشه با صبر نمی‌توان از غوره، حلوا ساخت! همیشه نمی‌توان مثبت بود، نیمه نیمه‌ی پر لیوان را دید. گاهی خسته می‌شوی، خیلی خسته.

 

این روزها دنبال هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نیستی. حال و حوصله کنکاش و جستجوگری نداری. فقط نگاه می‌کنی. مات و مبهوت نگاه می‌کنی! و فکر می‌کنی تا کی؟ تا کی قرار است این شرایط ادامه داشته باشد؟ تا کی قرار است به حداقل راضی باشی؟ نکند وا داده‌ای و خبر نداری!

 

فکر می‌کنی چه اتفاقی افتاده تو که همیشه در اوج ناراحتی هم کور سوی امیدی پیدا می‌کردی و به آن دل خوش می‌کردی، تو که حتی گاه برای فرار از دردی، آرام و بی‌صدا به آغوش درد دیگری می‌خزیدی، تو که در سخت‌ترین شرایط هم شعری، جمله‌ای از کتابی، کشف نگاه جدید و متفاوت از مطلبی و هزاران چیز دیگر را طنابی می‌کردی که از ته چاه ناامیدی بیرون بیایی، حالا اینطور شده‌ای؟

 

این روزها حال عجیبی داری، بیشتر از همیشه حس و حالی شبیه دوره‌ی کرونا و روزهای بعدش. گرفتار در تن و بدنی که کلافه‌ات کرده. ذهنی که تاب اینهمه ضعف را ندارد، می‌خواهد این پیله را بشکافد و رها شود.

چشم‌هایت را می‌بندی، سعی می‌کنی دلخوشی‌هایت را یکی یکی به خاطر بیاوری، حتی دردهایی که تکه‌هایی از تو هستند، بی‌فایده است. کوچک‌ترین جذابیتی برایت ندارند هیچ کدام.

 

حوصله هیچ چیزی نداری، مطلقا هیچ چیزی، می‌خواهد شمعی باشد با شعله‌ای زیبا یا شمعی در آستانه خاموشی یا حتی خاطره‌ی شمعی که مدت‌هاست خاموش شده.

دیگر نه پیشنهاد کار جدیدی در زمینه نوشتن، نه موفقیت‌های پسرت، نه… هیچ چیزی حال دلت را خوب نمی‌کند.

 

دلت می‌خواهد داد بزنی. دلت می‌خواهد راهت را بگیری و به کوه و بیابان بزنی.

نه گذشته برایت مهم است و نه حال، نه آنچه از دست داده‌ای و نه آنچه می‌خواهی بدست بیاوری.

فقط یک چیز می‌خواهی و آن  هم “زمان حال” است. فقط همین لحظه را می‌خواهی.

فقط همین لحظه را.

 

به خودت می‌گویی اگر قرار است لحظه‌ را نداشته باشی، به هیچ نمی‌ارزد این زندگی.

چرا که چنان خلائی در تو بوجود می‌آید که افتخار هیچ گذشته و درخشندگی هیچ آینده‌ای حالت را خوش نمی‌کند. زمان، درست مثل ساعت‌های تابلوی نقاشی “سالوادور دالی” ذوب می‌شود و بی‌زمانی عجب دردی‌ست.

 

بی‌توجه به عذاب وجدانی که از داشتن این فکرها داری و اینهمه غر که زده‌ای به خودت می‌گویی:

“اشکال ندارد اگر حالت خوش نیست”

کتابی که باید به زودی بخوانی‌اش.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *