بیدار شدن میان رویایی دور

دیروز عصر یکباره خودم را وسط برنامه‌ای دیدم که مدتی بود زمزمه‌اش را شنیده بودم!

البته که گفته بودم نیاز به استراحت دارم، باید تجدید قوا کنم و در اعماق وجودم دنبال راهی برای برگشت به برنامه‌های قبل از خرداد ماه می‌گشتم.

 

اما گاهی در مسیری می‌افتی که گویی از مدت‌ها قبل برایت تدارک دیده شده، مسیری که آرزوی خیلی‌هاست، حتی آرزوی خودت بوده و در ضمیر ناخودآگاهت نقش بسته ولی سراغ رویاهای دیگری رفتی و الان داری هوشمندانه همزمان از چند سیستم‌ دفاعی انکار و فرافکنی و… استفاده می‌کنی تا نپذیری‌اش!

دیروز عصر که متوجه برنامه‌ی جدید شدم تا آخر شب کلافه بودم، سردرگم بودم، اصلا سر در نمی‌آوردم که رگباری اتفاق افتادن این وقایع، آن هم بی‌آنکه دخالت و نظر مستقیمی از طرفِ من اعمال شده باشد، به چه منظور است.

البته آنقدر به تصمیم‌گیرنده‌ها ایمان آورده‌ام که کمتر نگران درست انجام دادنش باشم چرا که تمامِ مراحل قبل را تقریبا همینطور مرا وسط معرکه انداختند و نتیجه هم قابل قبول بود.

مدام به گذشته برمی‌گشتم، به روزهای نه چندان دوری که برای انجام درست و با کیفیتِ فعالیت مورد علاقه‌‌ی دیگرم، حتی در خلوت، خودم را به در و دیوار می‌کوبیدم اما دریغ از روزنه‌ی کوچکی!

دیروز در مرحله‌ی انکار بودم، بارها چشم‌هام خیس شد از وضعیت پارادوکسیکالی که در آن بودم. مدام شرایطِ همین چند وقت پیش را با وضعیت الانم مقایسه می‌کردم. تردید و دودلی دست از سرم برنمی‌داشت. نوری سو سو می‌زند در دوردست‌ها، اما ممکن است بهایش از دست نورهای دیگر زندگی‌ام باشد.

امروز بصورت کاملا تصادفی مطلبی از آقای کلانتری خواندم.

((گاهی به خودت تلنگر می‌زنی و می‌گویی ‘فلانی، هیچ حواست هست این زندگی که الان داری، یک زمانی رؤیایت بود؟ هیچ حواست هست که داری وسط رؤیایت زندگی می‌کنی؟’ و این سبب می‌شود لحظه‌ها و گاه روزها بیایی توی لحظه‌ی حال و قدردان داشته‌هایت‌ باشی.
اولین بار چنین حسی را در ۲۰ سالگی تجربه کردم. پشت میزم در روزنامه نشسته بودم و‌ دیدم بله، وسط رؤیایم نشسته‌ام. پنج سال قبلش وقتی به دیدن کارتونیستی سرشناس رفته بودم دفتر یک‌ روزنامه‌ی دیگر با خودم گفته بودم ‘به به، یعنی می‌شود یک زمانی من هم چنین کار راحت و خلاقانه‌یی داشته باشم؟’
امروز هم وقتی کلید انداختم و وارد دفتر شدم و احساس آرامش کردم، دوباره به خودم آمدم که در وسط یکی رؤیاهایم هستم، در خلوتی برای خواندن و نوشتن و تدریس و مشاوره.

حالا ممکن است یکی بگوید ‘دلت خوشه، این حس فقط مال وقتی‌ست که همه چیز ردیف باشد.’ می‌گویم خب، اصلن کل زندگی را بی‌خیال، به بعضی اشیای اطرافت یا دانش و مهارتت فکر کن، آیا داشتن همین‌ها زمانی برایت هدفی هیجان‌انگیز نبود؟ اصلن این را هم بی‌خیال، برخی دردها و غصه‌های پایان‌یافته‌ات را به یاد بیاور، مثلن وقتی بیمار بودی، آیا در آن روزها حسرت همین روزهایت را نداشتی؟ پس تو هم الان وسط یکی از رؤیاهایت هستی. هستی؟))

 

چند بار مطلب را خواندم. و به شرایط عجیبی که در آن هستم فکر کردم. به دیروز که شوکه شده بودم، شاید حتی از پررنگ شدن بخشی از فعالیت‌هایم که منجر به کمرنگ‌تر شدن بقیه‌ی فعالیت‌هام می‌شوند، ترسیده بودم.

امروز اما می‌خواهم انجامش بدهم، حتی اگر به عنوان چالشی کوتاه مدت در نظرش بگیرم، قطعا دست‌هایم را پُرتر می‌کند، هر چند می‌دانم مسیر راحتی نیست.

باید با برنامه‌ریزی دقیق‌تری پیش بروم تا بتوانم به همه‌ی برنامه‌هام در حد معقولی برسم.

ولی عجیب نیست که هنوز چشم‌هام خیس است و فکر می‌کنم چرا این اتفاق‌ها جایی دیگر رخ نداد؟

 

اما مگر می‌شود تجربه‌ی همراه شدن با گروهی حامی و اَمن که به تو بیشتر از خودت باور دارند را از دست داد. ازکجا معلوم رویاهای دیگر هم در مسیر محقق نشوند.

 

فردا شروع دوره‌ای متفاوت و خاص در زندگی‌ام خواهد بود.

١٤٠٢/٧/٢١

 

عکس:

پنجره‌ی دیگری از نور در زندگی‌ام!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *