بچه‌ی ناخواسته‌ای به نام درد

با اینکه به خودم قول داده بودم، راحت از درد بنویسم، دردهای روحی و جسمی‌ام را به رسمیت بشناسم، اما امروز ننوشتم که وقتی از خواب بیدار شدم، بدنم کرخت بود و سرماخورده و سردرد هم اضافه شده بود.

ننوشتم دارم از همه‌ی صبح‌ها متنفر می‌شوم.

ننوشتم که تقویم را نگاه کردم، پانزدهمین روز بیماری‌ام بود و بارها فکر کردم تمام شده، ردش کرد ولی زهی خیال باطل.

ننوشتم که دیگر نمی‌دانم ذهنم است مرا در چنگ بیماری نگه داشته، یا این درد و بیماری است که ذهنم را اشغال کرده، شاید هم هر دو.

ننوشتم که دیگر از صبح‌ها می‌ترسم، از مواجه شدن با تن و بدنی آغشته به درد، به ناامیدی‌ای که از پس آن می‌آید و تمام کارهایی که دوباره باید نصفه نیمه انجام شوند.

ننوشتم که امروز برای پیش بردن کارهایم، مُسکن روی مسکن خوردم. که این جسم، این جسم درهم کوفته جز خوردن و خوابیدن و رنج کشیدن و لذت بردن به خوراک ذهنی هم نیاز دارد. که زندگی نباتی زجرآورترین زندگی‌هاست و من این یک قلم را نیستم.

ننوشتم که غُر نزده باشم، گلایه نکرده باشم و ذهنم را از بیماری دور کرده باشم.

اعتراف می‌کنم که ننوشتم.

آنگونه که هرگز به این صراحت ننوشتم که تغییرات هورمونی ماهانه‌ام تلخ‌ترین بخش هویت زنانه‌ است برایم که مرا از زندگی کردن دور می‌کند. که گاه نه تنها از زن بودن، که از انسان بودن و از زندگی متنفر.

 

بزرگی که اسمش را نمی‌دانم گفته است: ((زندگی، آونگی میان ترس از زندگی و ترس از مرگ است.))

برای من اما زندگی فاصله‌ی میان تغییرات هورمونی بدنم بوده وُ هست.

برای من زندگی آونگی است میان رنجِ تجربه‌ی تلخی که کشیده‌ام و ترسِ از رنجی که قرار است بکشم!

گاهی آنقدر شوق زندگی را در خودم پروراندم که دو سر این طیف کمرنگ‌تر شوند و نگاهم را به نقطه‌ی اکسترمم منحنی سینوسی دوخته‌ام. هر چند که گاه هم، چون نیمه‌ی دیگر منحنی که دارای نقطه‌ی اکسترممی منفی‌ست، آن روزها هم به سختی گذشته‌اند.

 

چند ساعت قبل، با دلدرد ناشی از تغییرات هورمونی خوابم برد. الان که از شدت درد بیدار شدم، فکر کردم هنوز یکی دو ساعتی از خوردن نوآفن نگذشته، پس جای نگرانی نیست و قرار نیست دوباره درد بکشم.

خواب عجیبی را که دیدم نشخوار می‌کردم و به کلمه‌‌ی “شمن” که مدام در ذهنم تکرار می‌شد، فکر می‌کردم.

مطمئن بودم قبلا با این کلمه مواجه شده‌ام، اما معنایش یادم نمی‌آمد. واژه‌ی شمن را گوگل کردم. به کلمه‌هایی همچون “شمن‌باوری” و “شمنیسم” رسیدم و مطالبی که بخشی از آن را اینجا می‌آورم:

 

شمنیسم (Shamanism) به مجموعه‌ای از اعتقادات و رویه‌هایی گفته می‌شود که در جوامع غیر متمدن رواج دارند و شامل توانایی تشخیص، درمان و گاهی ایجاد بیماری‌هایی هستند که از ارتباط با ارواح یا تحت سلطه قرار گرفتن توسط آنها، پدید می‌آیند.

ریشه لغت «شمن» از قبایل تانگوس (Tungus) سیبری و معنی تحت‌اللفظی آن «کسی که می‌داند» است.
این احتمال هم وجود دارد که این واژه، ریشه سانسکریت داشته باشد. انواع مختلف شمنیسم در سراسر جهان وجود دارد و شمن‌ها را “پزشک” یا “جادو پزشک” هم می‌نامند.

 

فکر می‌کنم، این کسی که می‌داند کیست؟ چطور به این بینش دست پیدا کرده؟ فکر می‌کنم این روزها چه می‌دانم از زندگی؟ چطور به این نتیجه رسیده‌ام که شالوده و آرخه‌ی جهان درد است و عشق.

عشقی که درد می‌آفریند و دردی که برای تحمل کردنش به معنا و مفهومی چون عشق نیازمندیم! عشقی که به “خیلی دوست داشتن” بیشتر تنه می‌زند تا عشقی افسانه‌ای. تعریفی که گویا پسر کیارستمی از عشق داشته. یاد نقد کیارستمی می‌افتم بر واژه‌ی “خیلی” که به هر چه اضافه شود، تعادلش را از دست می‌دهد و…((نقل به مضمون))

پس ترجیح می‌دهم عشق را همان دوست داشتن بدانم در این تعریف، دوست داشتنی که بین انسان و هر موجود زنده و غیرزنده‌ای‌ بوجود می‌آید.

 

دارم سعی می‌کنم چهار دغدغه‌ی نهایی زندگی که شاملِ مرگ، آزادی، ‌تنهایی یا انزوای اگزیستانسیال و بی‌معنایی‌ آروین یالوم است را در دسته‌بندی‌ام بگنجانم.

اما انگار قسمت‌هایی از آنها از این تقسیم‌بندی دوگانه‌ بیرون می‌زنند!

 

یاد روایتی افتادم که می‌گوید فقط لوئی پاستور نبود که میکروب‌ها را کشف کرد، بلکه میکروب‌ها هم لوئی پاستور را کشف کردند.

فکر می‌کنم این مسئله برای نوشتن هم صادق نیست؟!

کسی که می‌نویسد، کسی که مدام در تکاپوی یافتن و نوشتن از نیمه‌های تاریک وجودش است، توانایی این را دارد مثل آدمی مازوخیستی، میلیاردها بار کزاله‌ی زخمی را بردارد و با نوشتن از آن نفس راحتی بکشد و سبک شود، غافل از اینکه زخم به خون افتاده را تازه نگه می‌دارد و برای هر بار نوشتن قلمش را در خونش می‌زند!

 

برای نوشتن سراغ دردها می‌رویم.

برای فرار از دردها، می‌نویسیم!

گویی

نه فقط دردها ما را پیدا می‌کنند

که ما هم، دردها را پیدا می‌کنیم.

 

جردن پیترسون که این روزها کلیپ‌هایش مدام دیده می‌شود، می‌گوید نباید خیلی درگیر خود شد که باعث افسردگی می‌شود. اما مگر نوشتن نوعی رسیدن به خودآگاهی و خودشناسی نیست، مگر نه اینکه تا خودت را، احساساتت را نشناسی محال است دیگری را بشناسی، تا با خودت در صلح نباشی، چطور با تکه‌ای سنگ که در کفشت افتاده و پایت را زخم کرده به صلح می‌رسی؟

شاید برای همین است که اکثر افرادی که به نوعی با نوشتن سروکار دارند، رگه‌هایی از تلخی در شخصیت‌شان مشهود است.

وقتی مسیرِ درک دنیا، از مسیرِ درک خودت می‌گذرد. برای درک خودت، باید زخم‌ها، دردها و تروماهایت را ببینی و یکی از راه‌های رهایی از آنها این است که آنها را ببینی، از آنها بنویسی و چون گنجی باارزش از آنها که بخش‌هایی از وجود تواند، مراقبت کنی!

 

چه کسی‌ست که بگوید از رنج کشیدن لذت می‌برد؟ قطعا هیچ کس.

اما وقتی رنج، بخش جدایی‌ناپذیر زندگی‌مان است، جزئی از تاریخچه‌ی تن و بدنمان، اینجاست که ارج پیدا می‌کند. اینجاست که جایگاهی پارادوکسیکال پیدا می‌کند.

اینجاست که نمی‌خواهیمش ولی سهممان را که دادند، چون بچه‌ای ناخواسته دوستش داریم و محبتمان را از او دریغ نمی‌کنیم!

 

یاد پزشکم افتادم که گفت بین ده تا دوازده روز طول می‌کشد این بیماری و از آخرین روزی که تب کرد‌ه‌ای بین پنج تا هفت روز ناقل ویروس هستی.

او از هیچ چیز دیگری نگفته بود و من هم سوال دیگری نپرسیده بودم.

او نگفته بود که درد ممکن است تنت را در هم بکوبد و روانت را بهم بریزد و من هم چیزی نپرسیده بودم.

با نوشتن این مطلب انگار باری از دوشم برداشته شده باشد، سبک شدم، هر چند که می‌دانم در سایه‌ی مُسکن توانستم کمی بنویسم!

عکاس را نمی‌شناسم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *