بُرشی از یک روز معمولی

کمی راه می‌روم توی خانه. با خودم حرف می‌زنم. یادم نمی‌آید آخرین بار کی چنین تجربه‌ای داشته‌ام. معمولا وقتی خیلی حالم خوب است و یا خیلی حالم بد است این کار را می‌کنم و همیشه در خلوت.

اما الان در هیچ کدام از این حالت‌ها نیستم. در هیچ نقطه‌ی اِکسترممی به سر نمی‌برم، فقط نمی‌خواهم کار خاصی انجام بدهم، انگار بخواهم نفسی بعد از دوره نقاهت بکشم. منتظرم آب جوش بیاید و چای دم کنم. حتی چیزی نمی‌خوانم!

حاضر می‌شوم و می‌زنم بیرون. سر راه مرد پا به سن گذاشته‌ای می‌پرسد: ساعت چنده دخترم؟

به ساعت مچی‌ام که تازگی‌ها دوباره شروع به استفاده‌ از آن کرده‌ام نگاه می‌کنم. می‌گویم: ده دقیقه به ده. با تعجب نگاهم می‌کند. می‌گوید: یازده دیگه.

دوباره نگاه می‌کنم، می‌گوییم: بله، بله.

حدود یک ساعت و ربع با چند برگه امتحان کشتی می‌گیرم. تنها هستم، بقیه هفته قبل آزمون داده‌اند. عجب فونت ریزی استفاده شده، چقدر پرینت کمرنگ است، چقدر به جزئیات توجه شده. مگر می‌خواهیم چکار کنیم! مگر قرار است کنکور بدهیم!

برگه را تحویل می‌دهم منشی می‌گوید: بالاخره تموم شد. می‌خندم و می‌گویم: بالاخره تموم شد.

نتیجه‌ برایم مهم نیست. در حد توانم با توجه به شرایطم کار کردم. با فکر رهایی از امتحان و داشتن وقت آزاد بیشتر برای مطالعه دلم غنج می‌رود.

فکر می‌کنم آنقدر وقت دارم سری به آرایشگاه بزنم. سالن دوم که کار من آنجا انجام می‌شود، سرد است. تنها یکی از کارکنان زیرِ تیشرتِ سفید با آرم آرایشگاه چیزی نپوشیده و سردش نیست که با خنده می‌گوید: احتمالا در آستانه‌ی یائسگی‌ام.

آرایشگاه خلوت است. لحظه‌ای ذهنم می‌رود پیش دختر جوانی که کار ناخن انجام می‌دهد. فکر می‌کنم بد هم نیست، دوره‌ی کوتاهی بزنی توی کاری و کمی پول به جیب بزنی. فکری که می‌آید و مثل برق و باد می‌گذرد، وقتی یادم می‌آید که موقعیت‌های شغلی به مراتب بهتر و متناسب با رشته‌ی تحصیلی‌ام را کنار گذاشته‌ام. برای قولی که سال‌ها قبل به خودم داده‌ام.

به آخرهای کوتاهی موهام که می‌رسم نگران می‌شوم پسرم پشت در بماند.

زنگ می‌زنم به راننده، می‌گوید پیاده‌اش کرده‌. مردی در را باز کرده و پشتِ سرِ او تو رفته.

زنگ می‌زنم، اکبر آقا، سرایدار مجتمع، بر نمی‌دارد، شماره‌ی لابی را می‌گیرم برنمی‌دارد. دوباره زنگ می‌زنم، سه باره…

کارت می‌کشم و همزمان اپلیکیشن اسنپ را باز می‌کنم. باز شماره لابی را می‌گیرم، باز همراهِ اکبر آقا …

شماره‌ی پسرم روی گوشیم می‌افتد. برمی‌دارم. می‌گویم: چه خوب تو رفتی، الان خودم رو بهت می‌رسونم.

می‌گوید: میشه دیرتر خودت رو بهم برسونی؟

خنده‌ام می‌گیرد، گیم بازی می‌کند پس. از اپلیکیشن اسنپ بیرون می‌آیم. دیگر عجله‌ای نیست. اکبر آقا زنگ می‌زند: توضیح مختصری می‌دهم که مشکل حل شده و تشکر می‌کنم برای تماسش.

به پسرم فکر می‌کنم. به اینکه با راننده‌اش هماهنگ کرده یکشنبه‌ها مجتمع ورزشی پیاده‌اش کند! بزرگ شده دیگر. خودش دارد برنامه‌ریزی‌هاش را انجام می‌دهد.

سر راه برایش آناناس می‌گیرم. خیلی وقت است بهش قول داده بودم. لباسم کثیف شده، حس بدی است اما در همان حد است فعلا. دلم می‌خواهد زودتر به خانه برسم اما ته دلم خوشحالم که روز دوم بوده و من بیرون زده‌ام، روز دوم بوده و با وجود همه‌ی سختی‌ها به کارهام رسیده‌ام.

به فردا فکر می‌کنم. به کاری که دیگر عقب انداختنش جایز نیست. به بعضی بایدها، با وجود همه‌ی تردیدها و سختی‌ انجام دادنشان.

یک آن حس می‌کنم تنها هستم.

باید تنهایی از پس‌اش بربیایم.

نمی‌دانم چگونه پیش خواهد رفت. حتی گاهی کمی نگران می‌شوم. اما سعی می‌کنم خوشبین باشم.

راه دیگری نیست.

 

عکاس: ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *