به تعویق نینداز

همیشه کنار ظرف گرد و بزرگِ کریستالی چای‌های تیبکی، ظرفِ شکلاتی، آبنباتی چیزی بود. چند وقتی هم پولکی‌های طلایی رنگِ کنجدی که چشمک می‌زدند.

در آمد و رفت‌ به آموزشگاه وعده‌ی چای خوشمزه‌ای را همیشه به خودم می‌دادم، اما یا وقت نبود، یا شرایطش پیش نمی‌آمد. از طرفی لیوان‌ها هم یک بار مصرف بودند، آن هم نه از جنس کاغذی.

تا اینکه دیروز برنامه‌ی ما کنسل شد و چند دقیقه‌ای در سالن آموزشگاه ماندیم. دوستی که دلش چای می‌خواست، بعد از تعارف و تردیدم برای خوردن یا نخوردنِ چای، برای من هم چای ریخت. همان جرعه اول کافی بود که طعم چای به دلم بنشیند. برخلاف ظاهر لیوان و اینکه چای تیبکی بود، چنان طعمی داشت که بلافاصله حس خوبم را بیان کردم. پشت بندش قند هم تعارف کرد. من به ندرت با چای‌ام قند می‌خورم مگر اینکه بخواهم واقعا همه جوره لذتش را ببرم. نگویم برایتان که عالی بود. از این هم بگذریم که جمعی شکل گرفت و گپ‌وگفتی و خاطره شد واقعا.

الان دارم به حس خوبی که از خوردن آن چای گرفتم فکر می‌کنم. و اینکه از کنار چند تا از لذت‌های کوچک و در عین حال بزرگ زندگی همینطور گذشته‌ام. آن هم برای دویدن‌های روزمره، برای فراهم کردن شرایط ایده‌ال و پاستوریزه‌ای. نمی‌گویم خوردن چای داغ در لیوان پلاستیکی که اصلا مناسب این کار نیست بی‌ضرر است ولی مگر چند بار این اتفاق می‌افتد؟

مگر آب، در کتریِ کوچکِ در باز چقدر گرم می‌شود؟

مگر لیوان یک بار مصرفِ آب، چقدر آب جوش جا می‌گیرد؟ یا…

ولی طعم همین چای کافی‌ست تا گاهی پا روی بعضی ایده‌ال‌ها گذاشت و لذتش را برد.

در نهایت از دوستم ممنونم که مرا به چنین تجربه‌ی متفاوتی مهمان کرد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *