برگه‌های تقویم را …

٭برگه‌های تقویم را

آنقدر ورق می‌زنم
تا برگ‌ها به درختان بازگردند و
پرستوها به آشیانه.
سپس

رویاهایم را از دست‌های شکننده‌ی جوانی

خنده‌هایم را از کوچه پس کوچه‌های کودکی

و سایه‌ام را از تاریکی پس می‌گیرم.
برگه‌ها را ورق می‌زنم
ورق می‌زنم
ورق می‌زنم
تا دانه‌ای شوم
دانه‌ای که خیالِ ریشه و جوانه زدن ندارد.

همچون کرم ابریشمی که

خیالِ پروانه شدن ندارد!

 

٭عطر نشسته میان برگه‌های تقویم را حس می‌کنم
و آنقدر برگه‌ها را ورق می‌زنم
تا به روزی برسم
که به غم درون چشم‌هایت نگاه می‌کردم
به لب‌های بی‌رنگت و
به دست‌هایم که دستگاه را از تو

جدا کرد.
آنقدر در آن اتاق ماندم
تا پوسیدم.

(برای یک رویا)

 

٭

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *