برکه‌ی اکنون

از دیروز بصورت احمقانه‌ای منتظر شنیدن خبری هستم که شرایط را نرمال‌تر کند و قابل تحمل‌تر!

 

دلم قاصدکی می‌خواهد

با خبرهایی خوب

که غمِ این روزها را ببرد با خود

بسپارد به باد، به رود

به هر آنچه سر راه اوست

به آن تکه سنگ که آرام نشسته بر گور

و اشک‌های ریخته بر آن

که حسرت‌های فرو خورده‌ی ماست

و آرزوهای بر باد رفته‌مان

که همه دارایی‌ ماست!

 

دلم رقصِ قاصدکی را می‌خواهد

که از جوانه‌ای روییده بر زخم تبر می‌گوید

و از آن شبنم صبحگاه که نشست

بر گلبرگ

و از آن سنجاقک که بر آب!

و از آن ابرِ ولگرد در شعرِ فروغ

که باریدن را از یاد برده است و

به برکه‌ی کوچکی فکر می‌کند

که زلال‌تر از هر آبی‌ست و

آبی‌تر از هر آبی.

به یاد می‌آورد تک تک آرزوهایش را

ابرهای شناور در آبیِ آسمان

همچون برکه‌ی آبیِ اکنون بر روی زمین!

و با خود می‌اندیشد

تا کی میان آسمان و زمین

چنین سرگردان؟!

خوش‌ به‌ حالِ همان شبنم

که جام جهان‌نمای حشره‌ی کوچکی‌ست

که عمر چند روزه‌ی خود را

هفته‌ای می‌بیند اما

بویِ مرگِ نشسته میان پُرز دست و پاهایش را نمی‌شنود!

همانطور که

عمر کوتاهِ جام جهان‌نمای‌اش را!

 

تولدم مبارک

نمی‌دانم چرا عکس‌ها لود نمی‌شدند

در دو مطلب اخیر؟!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *