برشی از زندگی ٣

سخت گذشت خیلی

آنقدر که تمامِ مدتِ روز فکر کردم هفته‌ی قبل این موقع چقدر حالم خوب بوده و خبر نداشته‌ام.

روز پرمشغله‌ای بود، دست تنها هم بودم اما از عهده‌اش بر‌آمدم.

 

حدود شش و نیم غروب که برگشتیم، ته‌بندی کوچکی کردیم. با اینکه دلم چای می‌خواست اما ترجیح دادم عصرانه بخورم!

برای فرار از نشخوارهای فکری، لایو ذخیره شده‌ای که مدتی بود می‌خواستم ببینم و فرصت نمی‌شد ببینم را دیدم که از شدت خستگی وسطش خوابم برده بود آن هم درست زیر کولر!

از خواب که پریدم، داشتم می‌لرزیدم. پسرم فراموش کرده بود ملحفه‌ای، پتو مسافرتی‌ای چیزی رویم بیندازد. غرق گیم بود. موبایلم دشارژ شده بود و خاموش. پتو را روی سرم کشیدم. زیر پتو همچنان داشتم می‌لرزیدم که خوابم برد دوباره.

 

تمام مدتِ خواب فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاده که ناراحتم!

بیدار که شدم، یادم افتاد ماجرا چه بوده. تازه ساعت ده شب بود و من دومین بارم بود که از خواب می‌پریدم! بگذریم که ساعت خواب من بصورت میانگین دوازده شب است.

منگ بودم. انگار نمک تو چشم‌هام پاشیده بودند! حس سردرد هم داشتم. با عزیزی چت‌ کردم ولی گاهی چنان وقایع آنی و غیرمنتظره رخ می‌دهند که از دستِ هیچ‌کس، مطلقا هیچ‌کس، کاری برنمی‌آید.

در کل که باید پذیرفت شرایط را، هر چند سخت، هر چند خیلی سخت تا به تعادلی دوباره بازگشت.

در بهترین شرایط همه چیز به حالت قبل برخواهد گشت! آنهمه دویدن گویی فقط برای این بوده که یکی از انتخاب‌ها خط بخورد! البته که اتفاق بدی هم نیست. اما ما آدم‌ها وقتی به سمت هدفی خیز برمی‌داریم عجیب خیال باف هم می‌شویم. و قبل از آنکه کاخی بسازیم در آن زندگی شاهانه‌ای را شروع می‌کنیم!

در کل امیدوارم تحول درونی مثبتی افتاده باشد. حتی اگر ظاهر خوشایندی نداشته باشد، تا شرایط قابل تحمل‌تر شود.

کاش می‌شد سرم را محکم ببندم، چشم‌هام را هم. کاش می‌شد مسکنی خورد، اما حوصله طعم کوفتی‌اش را ندارم. اینجور وقت‌ها فکر می‌کنم ما آدم‌ها در عین حال که خیلی توانمند و قوی‌ایم، خیلی هم شکننده‌ایم. گاهی یک شرایط بد چنان حالت را می‌گیرد که خودت هم باورت نمی‌شود در چه شرایطی داری دست و پا می‌زنی. ولی این هم می‌گذرد مثل همیشه.

مدام به خودم می‌گویم باید بروم و دوباره بخوابم!

فقط همین.

به قول یکی از شخصیت‌های اصلی یک رمان معروف که الان خاطرم نیست دقیقا کی بود، شاید دزیره بوده، فردا روز دیگری‌‌ست، یا روز بهتری‌ست، یک همچین چیزی.

 

مدتی بود دلم می‌خواست برشی لحظه‌ای از زندگی را بنویسم، آن هم تا جای ممکن بدون خودسانسوری.

هرگز فکر نمی‌کردم درگیر چنین ماجرایی شوم که بخواهم بنویسمش!

 

عکس: فاطمه فانی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *