برشی از روزی زمستانی

روز عجیبی بود. و برای شروعِ هفته، سطح انرژی پایینی داشتم اول صبح. کمی از خوابم هم مانده بود. که با نوشتن، حس و حالم بهتر شد.

پسرم حال چندان خوبی نداشت. و با اینکه چند روز از سرماخوردگی‌اش می‌گذشت، می‌دانستم تازه اول ماجراییم. و هنوز به تب، شب نخوابی، بالا آوردن، آمپول و سُرُم و … نرسیده‌ایم.

و وقتی این ناراحتی را می‌گذاشتم کنار بی‌توجهی‌هایش برای نپوشیدن لباسِ گرم، ناراحتی‌‌ام مضاعف می‌شد.

فقط امیدوارم بودم که لااقل درس گرفته باشد. اما او در سنی است که خودش دارد تجربه می‌کند. به خاطر امتحانش ناچار شد، با آن حالش مدرسه برود.

میکروفونم تمامِ مدتِ جلسه‌ی اسکایپی‌ای که داشتم، باز نشد و ویرایش شعری که قبلش انجام داده بودم، رسما به هیچ دردی نمی‌خورد. و مانده بودم که چکار کنم.

بعد هم ماجرایی مطرح شد که حس کردم خُرد شدم. آنقدر ناراحت بودم که فکر می‌کردم هیچ چیزی، مطلقا هیچ چیزی نمی‌تواند زخم‌هایم را التیام بدهد.

گاهی چنان دلت می‌شکند که فکر می‌کنی حتی بعد از مرگ هم زخم‌هایت التیام نمی‌یابند. کاش ما یاد می‌گرفتیم به انتخاب‌های همدیگر احترام بگذاشتیم در اینصورت قطعا جهان زیباتر می‌شد. با همه‌ی این اوصاف وقتی به راهت و مسیری که آمده‌ای ایمان داری، می‌دانی برای دری که زمانی آن را به خاطر خانواده‌ات بسته‌ای، درهای دیگری به رویت باز خواهند شد.

سر ظهر پسرم با حال بدتری برگشت و به خاطر شرایط جسمانی‌اش بی‌تاب‌تر. دمنوش پونه و داروهایش را بهش دادم، قطره‌ی چشمش را که چند روزی است قرمز و عفونی شده، در چشمش ریختم. موبایلش را هم با کمی چانه زدن ازش گرفتم تا کمتر خودش را خسته کند.

دو کلاس آنلاین پشت سر هم داشت و کلیپی برای مسابقه‌ی مدرسه باید تهیه می‌کرد که خیلی شیرین، یکی دو ساعتی وقت می‌خواست!

آخرین روز تحویلش بود و تا امروز اعلام نکرده بودند! با کودکی بیمار که از هیچ کدام از فعالیت‌هایش هم نمی‌گذرد تحت هیچ شرایطی، مسیر سختی پیش رو بود.

 

خودم هم کماکان حس سردرد و منگی داشتم، ویرایش شعرم هم مانده بود و باید حتما فکری برایش می‌کردم.

اصلا انگار از صبح فقط دور خودم چرخیده بودم! در برابر حجم کارها و میزان دقت و تمرکزی که می‌خواستند، احساس ناتوانی می‌کردم.

حال آدمی را داشتم که در پشتِ پرده‌ای از بی‌تفاوتی، دنیا را می‌بیند. چرا که شرایط پیچیده‌تر از آن است که بتواند چیزی را روبراه کند و سر و سامان بدهد.

هنوز خودم روبراه نشده و هنوز خستگی بیماری‌ام در نرفته، درگیر شده بودیم باز! و این برشی از پاییز و زمستان خانواده‌هایی‌ست که فرزند کوچک دارند.

 

دیشب کلی خوشحال بودم که شلوغی آخر ماه را گذرانده‌ام و این هفته نفسی تازه می‌کنم و شاید همین توقع، شرایط را برایم سخت‌تر کرده بود.

شعر دیگری انتخاب کردم و با همان ذهن آشفته، آنقدر رویش کار کردم تا بالاخره تغییراتش به دلم نشست. و وسط این پنجشنبه بازار، لااقل کمی حالم بهتر شد.

لابه‌لای این کارها به کارهای روزمره و روتین رسیدگی کردم بعضی هماهنگی‌ها، تماس‌ها، پادکست‌ها، کارهای منزل، تمرین و…

الان هم آخر شب است و منتظرم از دکتر برگردند. دکتر رفتن را آخر شب انداختیم که ترافیک نباشد.

حداقل خوبیِ چنین روزهایِ بی‌خودی این است که قدر روزهای معمولی را بیشتر می‌دانیم.

و فکر می‌کنیم اگر همزمان مریض می‌شدیم، سخت‌تر می‌گذشت.

این هم اعتراف امشبِ من.

 

 

عکس از حمیدرضا امیری

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *