برای تو چراغدارِ خانه‌ی ادبی‌ام

این مطلب چهارصدمین مطلبی‌ست که در سایتم می‌نویسم. نمی‌خواهم حس خوبم را در مورد این مسئله پنهان کنم. خوشحالم. واقعا خوشحالم.

و ممنونم از همراهیتان.

 

حدودا از مطلب سیصد و هفتادم به بعد با خودم فکر می‌کردم، ببینی چه روزی به مطلب چهارصدم می‌رسم، کاش می‌دانستم آن روز راجع به چه موضوعی می‌نویسم؟ چه حس و حالی دارم؟

 

کم کم این شماره چهارصد، مدالی شد بر گردن سایتم!

طی مدتی که شروع به نوشتن در سایت کردم، آمارهای بازدید متفاوتی داشتم. از اعداد تک رقمی و دو رقمی گرفته تا بالاترین بازدید در روز که فکر کنم هزار و هفتاد و شش بازدید بود.

اینکه نوشته‌هایت خوانده شوند، حتی اگر یک یا چند نفر خواننده‌ی آنها باشند، فکر می‌کنم برای هر فردی جذاب است و برای من جذاب‌تر.

برای اینکه می‌دانم نوشته‌هایم تا رسیدن به استانداردِ لازم فاصله دارند، برای اینکه می‌دانم مسیر طولانی‌ست و هزاران برنامه‌ی پیش بینی شده و نشده در راه است که ممکن است مرا بازدارند و یا برای نوشتن مصمم‌ترم کنند.

اما دل را به مسیر سپرده‌ام و می‌دانم عشق را باید چون پرنده‌ای آزاد و رها کرد تا خودش بیاید و روی دست‌هایت بنشیند.

نمی‌گویم کامل اما بصورت میانگین شناختی از مخاطب‌هایم دارم، مثلا گاهی روزهای تعطیل آمار بازدید بالا می‌رود، یا زمان‌های خاصی که متوجه می‌شوم بیشتر مخاطب‌های آن روز کارمند هستند، بعضی‌ها شب‌زنده دارند و بعضی نه، بعضی‌ها شعرها را دوست دارند و بعضی‌ها خودنگاری‌ها را، وقتی مطلبی که منتشر کرده‌ام را دوست داشته باشند، آمار بازدید از بقیه مطالب در آن دسته هم بالا می‌رود!

عجیب است که برای اولین بار آمار بازدید من تا این ساعت از روز صفر است! عددی که هرگز نداشتم، حتی در اولین ساعات روز!

و من نگران شدم، برای لااقل یک نفری که همیشه همراه است، که نمی‌شناسمش مثل بقیه‌ی مخاطب‌های عزیزم. که نمی‌دانم غریبه است یا آشنا، چند سال دارد؟ زن است یا مرد؟ نوشته‌هایم را دوست دارد یا صرفا از سر کنجکاوی می‌خواند؟ یا اصلا می‌خواند و حرص می‌خورد که اینها دیگر چه اراجیفی هستند می‌نویسم و هزاران سوال دیگر.

 

نگران شدم. فکر کردم شاید مسافرتی پیش آمده و جایی‌ست که اینترنت ندارد و اینطوری خودم را آرام کردم. نوشتن ما را به هم وصل کرده و از این قشنگ‌تر هم هست مگر؟

تو دلنگران فرد یا افرادی هستی که هرگز ندیده‌ای و شاید هم هرگز نبینی. همانگونه که شاید فاصله افتادن میان انتشار مطالبم یا حتی مضمون مطلبی که گذاشته‌ام، عزیزی را نگرانم کرده باشد.

ارتباطی شکل گرفته که به نوع خودش از باارزش‌ترین ارتباط‌هاست.

برای همین تصمیم گرفتم چهارصدمین مطلب سایتم را تقدیم کنم به مخاطب‌های عزیزم، بویژه آن دوست یا دوستان عزیزی که حضورشان باعث دلگرمی‌ست برایم و چراغ خانه‌ی ادبی‌ام را روشن نگه داشته‌اند.

 

عکس را دیشب گرفتم

رنگ و حالتِ گل‌ها مرا یاد “ونسان ونگوک” نازنین انداخت.

گوارای وجودتان.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *