دغدغه‌های این روزهای من

چرا داری با همه‌ چی خداحافظی می‌کنی؟
چرا اینقدر سخته خداحافظی؟

چرا از الان دلتنگ شدی؟
چرا حس می‌کنی مدت کوتاهی وقت داری؟
چرا نمی‌تونی باهاش کنار بیای؟

چرا نمی‌تونی دل ببندی؟

چرا هر کاری می‌خوای بکنی، یه سری سوال مدام خودش رو به در و دیوار مغزت می‌کوبه:

آخرش که چی؟ مگه نه اینکه تهش باید ول کنی؟ بعد یه نیرویی درونم میگه، آخرین فرصته، از کجا معلوم دیگه بتونی تجربه‌شون کنی، پس انجامشون بده. در حدِ توانت انجامشون بده. کمالگرایی رو کنار بذار و ازشون لذت ببر.

راستی چرا بعضی اتفاقا هنوز رخ نداده، زندگیت رو به قبل و بعد وقوع‌شون تقسیم می‌کنن؟

چرا کارای مونده تموم نمی‌شن؟ هر روز کار دیگه‌ای اضافه می‌شه و تو دیگه نمی‌تونی مدیریت کنی.

چرا هیچ کدوم از کارا رو کامل انجام نمیدی، هر بار نوکی به یکیشون می‌زنی؟ و این شرایط حس ناکامل بودن، ضعیف بودن، محدودیت داشتن بهت می‌ده.

چرا نمی‌خوای به هیچ حس منفی‌ای تن بدی، به هیچ دردی، رنجی، اونم وسط این آشفته بازار؟

دلت می‌خواد در رو ببندی و

نذاری سروکله‌شون پیدا شه.

دلت میخواد کتاب بخونی.
دلت می‌خواد بیشتر بنویسی.
دلت میخواد ساز مورد علاقه‌ت رو یاد بگیری، نقاشی بکشی.
دلت می‌خواد مهمونی بری، برقصی.
دلت میخواد فیلم ببینی. بری دوچرخه‌سواری. جلو پرتوی آفتاب افتاده رو فرش لَش کنی.

دلت می‌خواهد بخندی، قهقهه بزنی. بگیری تخت بخوابی.

 

با خودت فکر می‌کنی

چرا جوانیمون رو، بزرگ‌ترین سرمایه‌مون رو با ندانم‌کاری اَزَمون گرفتن، اونم برای هیچ و پوچ؟

احساس می‌کنی وقتت تموم شده. تایم نداری. سوت پایان رو زدن. نمی‌رسی به اینهمه کار و برنامه. نمی‌رسی جمع‌وجورشون کنی. نمی‌رسی یه دل سیر با عزیزات وقت بگذرونی، بهشون نگاه کنی، دل به دلشون بدی، بغلشون کنی.

 

چرا همه چی اینقدر زود گذشت؟

چرا نرسیدن‌ها، از دست دادن‌ها، نه شنیدن‌ها، نبودن‌ها، نخواستن‌ها توش و توانمون رو گرفتن، نذاشتن ببینیم، بشنویم، لمس کنیم، بچشیم، بو کنیم، درک کنیم، درک کنیم، درک کنیم و بفهمیم لااقل با لذت بیشتری.

کاش می‌شد زمان رو نگه داشت و

یه دل سیر خوابید

بی‌هیچ دلهره‌ای، نگرانی‌ای، اگر و امایی، باید و نبایدی، شاید و نشایدی… خوابی راحت بی‌کابوس، بی‌رویا، بی‌ترس از خواب ماندن و جا ماندن‌ها، نه از کسی که از خودت، که از زندگی خودت، از زندگی تو شرایطی که آرامش و امنیت فکری نمی‌تونه بهت بده. جای اینکه تو میانسالی بشینی از دست‌رنجت لذت ببری، هر روز با شوک‌هایی مواجه می‌شی، با محدودیت‌هایی، با نگرانی‌هایی، با ناامنی‌هایی، با آینده‌ای مبهم!

 

کاش می‌شد نه به گرونی‌ها توجه کرد، نه ندانم‌کاری‌ها و ناآگاهی‌ها، نه به ناامیدی‌‌های دسته‌جمعی، نه به آینده‌ی این ماده گربه‌‌مان و آیندگان، نه به طبیعتی که نابود شد و ویرانی که بار اومده، نه به روزمرگی‌ها، نه به پیر شدن بابا و مامان، مشکلات خواهر و برادرا،  نه به دندونایی که باید تا دیر نشده، فکری براشون کرد، نه به اینکه فردا نهار چی درست کنی!

کاش می‌شد سوالِ “آخرش چی می‌شه؟” رو کنار گذاشت. که هیچی نمی‌شه. آدما می‌آن و می‌رن، می‌آن و می‌رن، می‌آن و می‌رن…و ناچارش شرایط رو هم بپذیرن، ناچارن با همه‌ی تلاشی که کردن، به همون اندک تغییرات دل‌خوش باشن. ناچارن به تغییرات در طولانی مدت اعتماد کنن، تغییراتی بزرگ برای سرزمین کوچک‌مان.

می‌بینی هیچ راه جادویی و سحرآمیزی نیست، برای دور زدن شرایط. فقط باید همون قدم کوچیکی که می‌تونی برداری رو برداری و سعی کنی امیدت رو از دست ندی.

حسای خوبی نیستن، می‌دونم اما به قول پروفسور لزلی گرینبرگ باید واردشون بشی تا بتونی ازشون عبور کنی. باید براشون معنا پیدا کنی، نه لزوما معنایی مثبت، بلکه اونها رو بفهمی، درک کنی و اونا رو به روایت خودت از خود و دیگران و جهان تبدیل کنی.

خودت هم نمی‌دونی چرا به زبان محاوره، نوشتی!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *