بخش‌های مازوخیستیِ من

مادر بودن

مادر بودن

مادر بودن

 

در کنار تمام زیبایی‌‌ها، لذت‌ها و دلخوشی‌هایش گاهی چنان لحظه‌هایی را برایت رقم می‌زند، که یاد جمله‌ای می‌افتم که وقتی عرصه بر مامان تنگ می‌شد، به زبان کُردی می‌گفت: گرگ بیاوان بوود، دالگ نوود.

کافی‌ست فرزندت را تنبیه‌ کرده باشی تا بارها و بارها همان صحنه را در ذهنت مرور کنی و هر بار انگار که اولین بار است آن لحظه را تجربه می‌کنی؛ فرو بپاشی.

خودت را بی‌رحم‌ترین و ظالم‌ترین مادر دنیا ببینی و کودکت را مظلوم‌ترین کودک دنیا! خودت را هیولایی بی‌شاخ و دُم تصور کنی که جز ویرانی کاری نمی‌کند و کودکت را فرشته‌ای بی‌آزار.

بعد مدام به خودت بقبولانی که من هم انسانم، خسته می‌شوم، کم می‌آورم، نمی‌شود بی‌خیال شد، نمی‌شود گاهی سخت نگرفت و… تا بتوانی تکه تکه‌هایت را از روی زمین برداری، به زور بهم بچسبانی و سرپا شوی.

بگذریم که آن چند دقیقه را تا مدت‌ها همچون دردناکترین فیلم سینماییِ کوتاهِ دنیا در ذهنت مدام ریپلای می‌کنی.

گویی مازوخیست‌ترین فردِ روی کره‌ی زمین هستی! می‌بینی گاهی نه تنها بهشتی زیر پای مادران نیست که شعله‌های جهنمی‌ست سوزان!

پذیرفتن زندگی یک انسان، چنان مسئولیتی روی دوشت می‌گذارد که در خواب هم گاهی درگیرش هستی.

می‌دانی مادر بودن کافی نیست، تو باید روانشناس خوبی باشی، معلم خوبی، رفیق خوبی، و این روزها که بچه‌هایمان تنها هستند، خواهر و برادر خوبی هم باشی.

ولی مگر نه اینکه خود تو هنوز که هنوز است به دنبال درک زندگی هستی، گاهی با آزمون و خطا جلو می‌روی، گاهی زمین می‌خوری، گاهی کم می‌آوری، مگر نه اینکه به هنر یا مفهومی چنگ می‌اندازی تا دوام بیاوری و… پس باید بپذیری که با همین تجربه‌هایی که داری و با تمام عشقی که نثارش می‌کنی، کنارش باشی.

تو اَبَر زن نیستی، اَبَر مادر نیستی، تو یک انسانی با همه‌ی ضعف‌ها و محدودیت‌ها و حتی اشتباه‌هایت.

تو اول یک انسانی، بعد یک مادر. پس مادر بودن را مثل بقیه‌ی قسمت‌های زندگی‌ات با همه‌ی نواقصش بپذیر شهلا.

 

((مدتی‌ست که پسرم نزدیک‌ترین کلاسش را که دو سه دقیقه تا خانه فاصله دارد خودش می‌رود و می‌آید. حس عجیبی مدام با من است که حتی نمی‌دانم از خوابی نشأت گرفته یا نه، صرفا دل‌نگرانی‌های روزانه و در ضمیر ناخودآگاه مادرانه‌ای‌ست و بس.

حسی که انگار ساعت‌ها از زمانِ برگشتِ پسرم گذشته و من فراموشش کرده‌ام. یک آن دلم خالی می‌شود، بعد یادم می‌افتد که اینها همه تصورات ذهنی‌ام است و باید از آنها عبور کنم.

به راستی باید از آنها عبور کرد.))

 

عکس:

ما محبوسیم یا آسمان

شاید هم

هر دو همزمان؟

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *