ببخش دست‌هایم خالی‌ست

وسط حرفا سکوتی خفه پیچید تو گوشی. و تو خوب می‌دانی وقتی عزیزی از درد به خودش می‌پیچد و تو کاری نمی‌توانی بکنی یعنی چه. حالی که خودت هم با آن دست و پنجه نرم می‌کنی.

 

چند باری‌ست که با هم حرف می‌زنیم از استیصالی که درگیرش هستی، حرف می‌زنی، از انتظاری که در هر مرحله از درمان بابا باید بکشی و هنوز از یک مرحله در نیامده، وارد مرحله‌ی دیگری می‌شوی، انگار هزارتویی که راهی به بیرون ندارد، راهی به گرما و نور ندارد، از دوندگی‌ها و خستگی‌ها و توقع‌های بقیه، از نیاز به سکوت و خلوت و بازگشت به زندگی نرمال، از نگرانی و اضطرابت موقع ترک کردنشان حتی برای انجام ضروری‌ترین کارها، از تاب‌آوری و مقاومت گفتی، صبر و امید، از بلاتکلیفی که آدم را زمین‌گیر می‌کند گفتی، از اینکه گریه‌هایت را کرده بودی و بلند شدی حامی‌شان باشی، بیشتر مراقب‌شان باشی، دست بقیه‌ی اعضای خانواده را بگیری، از مادر گفتی که در سوگ مادربزرگ است و در شکننده‌ترین شرایط نگران بابا، تو از همه‌ی اینها و خیلی بیشتر از اینها هم گفتی.

مثلا خانه‌ات که نزدیک بیمارستان است اتفاقی و عمه‌ای که همیشه همراه است و بچه‌هاش که برگشتند ایران، سوئیت بغل‌دستی را که خالی بود بعد از مرخصی بابا از بیمارستان ‌آماده کرد، از حیاطی که دارد و برخلاف خانه‌ی خودت پله ندارد و برای بابا بهتر است. از تعویض خانه و دوندگی دنبال مراحل کار بابا در بیمارستان گفتی، از اورژانس، به بخش، به آی‌سی‌‌یو، به سی‌سی‌یو و…

 

با همه‌ی‌ حرف‌هات شکستم، خیلی خاطرات برایم زنده شد اما اینکه در شهری غریب اینقدر بی‌پناه باشی، اینقدر بی‌تکیه‌گاه باشی، پدر و مادری که همیشه حامی‌ات بوده‌اند، اینطور بی‌دفاع گوشه‌ای افتاده باشند و تو حتی نتوانی مثل همه‌ی وقت‌هایی که کم می‌آوردی، به آغوششان پناه ببری و سیر گریه کنی، مرا ویران کرد.

 

می‌دانم آنقدر عمیق هر مرحله را طی کرده‌ای، آنقدر جای هر زخم و هر احساس با احساس دیگر متفاوت است و درد هر کدام با آن دیگری متفاوت که زمانی‌که با جمله‌ی کوتاهی همراهی‌ات می‌کنم، کلماتم را اصلاح می‌کنی، واژه‌ای درست‌تر جای واژه‌ی دم‌دستی من می‌گذاری.

 

سخت است درک و لمس اینهمه سردرگمی، خستگی، ناامید، دوندگی، حامی‌بودن، تکیه‌گاه بودن، کم نیاوردن، حتی وانمود به کم نیاوردن، انتظار، انتظار و انتظار.

 

گاهی زندگی خیلی پیچیده، دردناک و غیر‌قابل درک می‌شود.

گاهی آنقدر مبهم می‌شود و احساسات ما آنقدر متفاوت که از آنها سر در نمی‌آوریم. نمی‌دانی نیاز به دور بودن از آنهمه تنش و فشار روحی درست است یا نیاز به گذاشتن تمام توان برای عزیزترین‌هایت، نمی‌دانی با وجود خستگی نیاز به استراحت اولویت دارد یا سر زدن و برداشتن باری از دوش مادر، حتی اگر صرفا حضور داشته باشی کنارش و کاری از دستت بر نیاید.

از یک طرف دلت می‌خواهد فرار کنی، دور شوی تا اینهمه درد و رنج را متحمل نشوی و از طرف دیگر می‌خواهی باشی، بمانی، ببینی حتی اینهمه درد را.

 

سخت است اینکه ندانی دقیقا چه حسی داری، سردرگمی که “چه شد یکدفعه؟” همزمان احساس نیاز به خلوت و کمی آسودگی و برگشت به زندگی معمولی قبل‌تر‌ها و در عین حال احساس نیاز به کمک بیشتر به عزیزانت را داری.

همه‌ی این حس‌های گاه حتی ضد و نقیض دوره‌ات می‌کنند و هر بار وزنه‌ی یک طرف سنگین‌تر می‌شود.

 

نمی‌دانم کی، کجا و در چه حالی این نامه‌ را می‌خوانی.

شاید هرگز هم آن را نخوانی.

ببخش کاری از دستم برنمی‌آید.

ببخش دست‌هایم خالی است.

ببخش عزیزم.

ببخش.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *