باز باران

نشستیم تو ماشین و به صدای باران گوش دادیم.

دلم می‌خواست زمان کِش بیاید، آنقدر که یک دل سیر به صدای قطره‌هایی که روی سقف ماشین می‌خوردند گوش بدهم و به قطره‌هایی که روی شیشه‌ها به رنگ‌های مختلف دیده می‌شدند و گاه به هم می‌رسیدند و با سرعت پایین می‌آمدند و ردی از خود به جا می‌گذاشتند؛ نگاه کنم.

 

دلم می‌خواست این بار از پشت شیشه‌ای اشک‌آلود، دنیا را ببینم، در انعکاسی از نورهای متفاوتِ چراغ‌ِ ماشین‌ها و خیابان‌ها و ویترین مغازه‌ها.

 

دلم می‌خواست حضور رویاییِ باران مرا به کودکانگی‌هایم ببرد. به آن زمان که با دهانی باز، سرم را بالا می‌گرفتم تا قطره‌ها در دهانم بریزند.

قطره‌ها روی پلک‌های بسته‌ام می‌افتادند و روی گونه‌ها و پیشانی‌ام و گاه هم در دهانم. به زمانی که با دست‌هایی باز دور خودم می‌چرخیدم، آنقدر که سرم گیج می‌رفت و نزدیک بود بیفتم.

 

 

در همان فضای کوچکِ ماشین، پاهایم را کشیدم تا خستگی‌شان در برود. خوشحال بودم که بدو بدو خانه نرفته‌ بودم و دوباره زیر حجم برنامه‌ها و کارها خودم را دفن نکرده‌ بودم.

خوشحال بودم که لذتی آنی را قاپیده بودم و به بعدها موکول نکرده بودم. که این روزها از بس این لحظات کم پیش می‌آید در تهران، نباید از دستش داد.

 

به خودم گفتم فیلم را می‌گذارم و فقط می‌نویسم: باران

تا همه‌ی رویابودگی و زیبایی و یکتایی‌اش به ذهن برسد.

تا همه‌ی رطوبت و خیسی‌اش به دل بنشیند.

تا چترهای بازِ رنگارنگ، تک رنگ یا هاشورخورده جلوی چشم‌ها مجسم شوند.

تا چاله‌های پر آبِ کوچه و خیابان گوشه‌ی خاطره خودنمایی کند.

تا بخار روی سینی شلغم و لبو یا باقلوا فروش بر مردمک چشم‌هایمان بنشیند.

تا کودکی کولی به پشت زیر باران بدود. دختر و پسر جوانی دست همدیگر را محکم‌تر بفشارند. عاشقی بی‌نگرانی از دیده شدنِ خیسی چشم‌هایش ساعت‌ها زیر باران قدم بزند.

مادری دلنگران کودکش چند بار از لای در به کوچه‌ی خیس سرک بکشد.

تا پشت‌بام‌ها، حیاط‌ها، خیابان‌ها، کاج‌ها و شمشادها شسته شوند. تا شهر جان بگیرد همانگونه که رودها و برکه‌ها.

دلم می‌خواست فقط می‌نوشتم: باران

تا هزار “تا”ی دیگر به روح و قلبمان می‌نشست و جوانه می‌زد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *