بارها رفتنم را دیده بودم

٭بارها رفتنم را
در میان مه‌ی به آسمان چسبیده
دیده بودم
و صدای کلاغ‌هایی که
با عبور از لایه‌لایه‌ی آن خاکستری غلیظ،
مرگ را به لانه می‌بردند،
شنیده بودم.
بارها رفتنم را در سپیدی برف دیده بودم و
سرخی‌ای که
بر لب‌ها و گونه‌هایم منعکس می‌شد
و رد پاهایی که به لبه‌ی پرتگاه می‌رسید
و مرگ که دریچه‌ای شده بود
به آن امنیت سیاه ماسیده در ته دره.
بارها رفتنم را
زیر فواره‌ی آسمان دیده بودم
و چتری‌های به پیشانی‌ چسبیده‌ام را
همچون دردی نشسته در شعری و
شعری قاب شده به دیوار قلبی!
می‌بینی آینده را
می‌توان به قربانگاه حال کشید و
زمان را به اسارت زمان در آورد و
مکان را
چون بوسه‌ای از دست رفته
بارها و بارها
و هر بار به فرم جدیدی
به شعری سپید باخت؟!
می‌بینی
بارها و بارها می‌شود قربانی شد
نقش قربانی را اما

نپذیرفت؟!

همانگونه که رفتن

گاه

ماندنی پشت پرده‌های توری انتظار بود!

 

٭رفتنم را
تنها کبوتری فهمید
که آنقدر برای خوردنِ دانه‌های ریخته از مشتم

به شیشه‌ی بالکن نوک زد
که از کف رفت.

جنازه‌هایمان را با هم پیدا کردند همسایه‌ها!

 

٭هر چقدر هم خودمان را بلند می‌کنیم و
با تمام وجود می‌دویم و
دور می‌شویم،
باز تکه‌ای از ما در آغوشی جا می‌ماند.
باز خاطره‌ای از ما کنده می‌شود و

به خیالِ کوچه‌ای، خیابانی برمی‌گردد.
هر چقدر زخم‌ها را درمان می‌کنیم
عفونی‌تر می‌شوند!
حرف‌های نگفته اما
همچنان خون فوران می‌کنند
در ناقوس زمان!
گویی زمان
کلافی سردرگم است

تنیده در مکان،

در من!

 

٭اینجا
مرگ از رگ گردن به ما نزدیک‌تر نیست
که مرگ، رگ گردن ماست!
و زندگی، پرستویی‌‌‌ست که حتی
حقِ کوچ کردن را از او گرفته‌اند!
اینجا
کشتارگاهی‌ست
که رویا اولین قربانی‌‌ آن‌ است
ولی آخرین آن نیست.
و عشق تنها
پناهگاهی‌ست
که سقفش
زیر چکه‌های بی‌امانِ بارانِ زمان
فرو ریخته و
مخروبه‌ای شده برای سگ‌ها و گربه‌های ولگرد!
گویی ما در مرکز دایره‌ایم و
درد از هر سو به ما می‌تازد.
برایند نیروهایِ وارد بر ما

همچنان صفر است و
ما در حبابِ درد در کنار هزاران حبابِ دیگر
مسالمت‌آمیز جان می‌کنیم!

 

٭رفتن

گاه اندوه بی‌پایانی‌ست

گاه سمی‌
ریخته بر موج‌های زندگی

و ما ماهی‌هایی در آرزوی ساحل!

 

٭تمام آنچه باید می‌آموختیم
صرف فعل رفتن بود!
رفتم
رفتی
رفت
رفتیم
رفتید
رفتند…

 

٭گاهی در دلِ همین
نداشتن‌ و نرسیدن‌ها،
نشدن‌ و نبودن‌ها
گلی می‌روید
به زیبایی تمام رویاها
که به خواب هیچ شاپرکی نمی‌آید.

‌گاهی در دلِ همین
ماندن‌ و پوسیدن‌ها
سوختن و ساختن‌ها
جوانه‌ای می‌روید
بر تنه‌ی کلبه‌ای در‌ جنگلی دوردست!

 

٭و ما همیشه دیر رسیدیم.
و ما همیشه دیر رسیدن را

به هرگز نرسیدن ترجیح دادیم و
با دست‌های خالی
به پیشواز خود شکست خورده‌مان می‌رفتیم.
ما به امیدی اندیشیده بودیم
که پرپر شد.

و به غنچه‌ای که در تندبادی ناپدید.
و به معنایی که رنگ باخت!

 

٭بهاری آغشته به بوی زمستانم

چون آدم‌برفی کنار آتشدان!

 

٭آلوده به بوی رفتنم
همچون عشقی
آغشته به بوی جدایی!
یا واژه‌ای
در تب و تاب رهایی!
عطر هیچ شقایقی میل ماندن را
در من نمی‌دمد و
هیچ چشمه‌ای سیرابم نمی‌کند.
که تشنگی در خون من دویده
و میل به دور شدن
چون گوشت بر استخوانم نشسته.

 

٭تصویر:

eatenbyflowers@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *