این‌ بار، ما باد را با خود بردیم…

١.من همان درخت قطع شده‌ام
که بخشی از ریشه‌هاش از خاک بیرون زده و
بخش دیگر جوانه‌‌های کوچکی داده
که هر روز

بزرگ و بزرگ‌ترمی شوند.

٢.باد می‌آمد
این‌ بار، ما باد را با خود بردیم
به اعماق تاریکی
به جنگلی
که درخت‌هایش ریشه‌هاشان را کنده‌اند از دلِ خاک
و راه افتاده‌اند توی جاده
کوه‌هایش، سنگریزه‌های دامنه‌شان را تکانده‌اند
و دست دره‌ها را گرفته
و از رودخانه گذشته‌اند
و آسمان، آن معصومِ گناهکار
با دریا یکی شده بود
و از هم آغوشی‌شان
افقی خلق شده بود
مملو از رویا!

٣.در کابوس‌هایم

کلاغی قار قار می‌کند

پلی چوبی وسط جنگل شکسته می‌شود

زیر پای اسب سفیدی خالی می‌شود به آنی

و اسب به رودخانه می‌افتد

اب  نفسهای بریده بریده‌ی اسب را

می‌بلعد

و تکه پاره‌های جنازه‌اش را

به دریا می‌سپارد.

و اندوه

استبلی‌ست چوبی

گمشده میان انبوهی از درختان سرخس

که منتظر برگشتن اسب سفید است!

٤.درد را

از طرف بنویسی درد است

شاید به همین خاطر است

آینه ها درد را بیشتر و بهتر می‌فهمند!

٥.خواب هم

پناهی نشد برای رنج‌هایمان

مدتی‌ست

کابوس‌ها اَمان‌مان را بریده اند.

ته‌نشین شده‌ایم
در کابوس‌های شبانه
که چون قیر سیاه هستند و چسبناک.

نکند زندگی
ادامه‌ی کابوس‌های ماست!

٦.درد بود
تمام کتاب زندگی.
سطر سطرش، پاورقی‌هایش هم!

درد، نام دیگر زندگی شده است

این روزها و

زندگی، نام دیگر درد.

٧.هنوز به کودکان تا کمر خم شده در سطل زباله‌ها
می‌اندیشیم
به لبخندهای زرد نشسته بر گونه‌هایشان
و شیارهای به‌ جا مانده روی کتف‌هایشان
و بال‌های افتاده بر زبری آسفالت پیر
الان میفهمم
راز خیابان‌های جوانی نکرده را!

٨.پنجره‌ها
برای انتظار کشیدن ساخته شده‌اند
و درها برای بسته شدن
و ما
میان این دو تا ابد سرگردانیم!
٩.دختری
روی جدول راه می‌رود
و با دست‌های باز، تعادلش را حفظ می‌کند
مردی عینکش را روی سرش می‌گذارد
و روزنامه را جلوتر می‌آورد
گربه‌ای می‌پرد پشت درختی
و زنی قلاده‌ی سگی را گرفته
و به دنبالش می‌دود
صدای زنگ دوچرخه‌ای نزدیک و دور می‌شود
پسربچه‌ای شلوارش را پایین می‌کشد و
کارش را تمام که کرد
دست خیسش را به من می‌کشد
و پا به فرار گذاشت.
و من هر روز به آنها لبخند می‌زنم!
بی‌آنکه بتوانم پاهای سیمانی‌ام را از وسط میدان
کمی جابه‌جا کنم.
کلاغی دارد به سمتم پرواز می‌کند
نمیدانم چرا همیشه اسهالند
این پرنده‌های شب‌نما!
١٠.ته مانده‌های محبتت
بماند برای خودت
زندگی!
ته‌مانده‌های آغوشت هم
ما به مال دیگران چشم نداریم.
١١.پروانه‌
خودش را از سنجاق سینه‌ام آزاد کرد و
چراغ مهتاب را
در آسمان شب خاموش
می‌خواست به تاریکی پیله برگردد!
١٢.عکس‌های روی طاقچه را
خدای زمان جویده بود
و لبخند توی آینه را هم
کلاغی شبانه روز توی گوشم قار قار می‌کرد
و افکارم را به تاراج می‌برد.
١٣.بغضی بسته راه گلویم را
بغضی نشسته لابه‌لای دفتر زندگیم
روی بشقاب میوه
یا مالیده بر رژ لب
بغضی که چون ابری پاره پاره
می‌بارد از درون.
١٤.اندازه‌ی پلک به‌ هم زدنی‌ست
فاصله‌ی میان خواستن و انهدام آرزوهایم
آنقدر کوتاه
که نسیم شمعی را خاموش می‌کند.
١٥.چیزی گم کرده‌ام
که بخشی از وجودم بوده
که بخشی از رویاهام، هویتم
چیزی که نمی‌دانم چیست
درد اما
چون چشمه‌ای در من می‌جوشد
از پاهایم شروع می‌شود
و جاری می‌شود در تمام تنم.
دردی که به کابوس تبدیل شد
عجب استحاله‌ای!

١٦.چه کسی عشق را خلاصه می‌کند
میان آغوشی گرم
که دیگر برای تو باز نخواهد شد؟
چه کسی شکوه لحظه را میان
کوچه‌های بی‌فردا
سکوت‌های بی‌معنا
و دلهره‌های بی‌پایان پیدا می‌کند؟
چه کسی میان دست‌های ما
پلی می‌سازد از حماقت
و غروری از سر بازیگوشی؟
و بالاخره چه کسی زخم‌ها را
در صندوقچه‌ای چوبی پنهان می‌کند؟
همچون آلبومی که هر ورقش لبخندی به لب می‌آورد
بعد از دردی جانکاه
همچون نگاه پیرمردی به دنبال مردی جوان
همچون نگاه اندوهگین پنجره‌ای به رهگذران خیابان
یا صدایی که از پوسته‌ی دف بلند می‌شود
به یاد دویدن در دلِ دشت!

١٧.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *