اول هر انتها، تازه آغاز آدمی‌ست، سیدعلی صالحی

اولِ هر انتها

تازه آغازِ آدمی‌ست…

((سیدعلی صالحی))

 

بعد از مدت‌ها می‌خواستم جلسه‌ای ادبی‌ای شرکت کنم. هر چقدر به زمان جلسه‌ که ساعت شش غروب بود، نزدیک‌تر می‌شدم، رفتن برایم سخت‌تر می‌شد و تردیدم بیشتر.

غروب روزی تعطیل بود، هوا بارانی و در شرف تاریک شدن، مسیر دور. و چون یکباره تصمیم به رفتن گرفته بودم، با کسی هماهنگ نکرده و تنها بودم.

 

اصلا انگار پاهام نمی‌کشید به رفتن! ولی مگر می‌شود از چنین جلسه‌ی ویژه‌ای‌ چشم پوشید. از طرفی کافی‌ست عزیزی کنارت باشد و مشوقت.

رونمایی کتاب “لولی‌وَش واژه‌ها” و بزرگداشت محمد علی صالحی بود و مهمانان ویژه‌ای همچون گروس عبدالملکیان و رسول رخشا دعوت شده بودند.

“مقصود تیموریان” هنرمند بیست و سه ساله‌ی افغانی پرتره‌ی استاد را در طول رونمایی کشید و به ایشان تقدیم کرد. دو عزیز دیگر قطعاتی از موسیقی آمریکای لاتین که مورد علاقه‌ی استاد است را نواختند.

بارها از فروغ یاد شد که کتاب هم به ایشان تقدیم شده بود و از بزرگانی همچون شاملو، نیما و اخوان هم صحبت‌ها شد.

 

با گوشِ جان می‌شنیدم. در میان جمع، خلوتی یافتم مملو از اشک‌‌!

و به فاصله‌ی میان افکار و هنر یک هنرمند فکر می‌کردم. نهایتِ سعادت هنرمند این است که فاصله‌ی میان افکار و هنرش را به حداقل برساند. دنیای ذهنی‌اش را عینیت ببخشد. و به بهترین شکل ممکن افکارش را به کلمه، رنگ، طرح، تندیس و… تبدیل کند.

 

از جلسه که بیرون آمدم باران نم نم می‌بارید. شهر خیس بود، هوا عالی. درخت‌های بی‌برگ که شاخه‌هایشان هرس شده بود، گویی می‌خواستند دست به آسمان برسانند و بارانِ بیشتری طلب کنند!

با کیسه‌ی کتاب و لیوانِ چای از سالن فردوسیِ خانه‌ی اندیشمندان علوم سیاسی بیرون آمدم. سهمم را از هر آنچه بود گرفته بودم و گرفتن عکس و امضا را به جمعیتِ مشتاقی که فوج فوج از سالن بیرون می‌آمدند سپردم.

خیابان نجات‌الهی را که به سمت کریم خان بالا رفتم، نگاهی به چند مغازه‌‌ که هنوز باز بودند، انداختم. قیمت چند دستبند و گوشواره‌ی مسی که با فیروزه تزیین شده بودند و برای تثبیتِ رنگ، نانو شده بودند، گرفتم. اگر دل به آنهمه رنگ‌ و کارهای دست‌ساز زیبا می‌دادم، کارم تمام بود. برای همین سریع بیرون آمدم.

 

سر راه دو گربه‌ی ملوس دیدم. یکی دَمِ در سوپرمارکتی داشت غذا می‌خورد که زنی ظرف آبش را از جلویش برداشت، توی باغچه خالی کرد.

من رد شدم و نفهمیدم هدفش از آن کار چه بود. کمی بعدتر متوجه شدم، درست پشت سر من راه می‌رود! درست زمانی که صدایی آمد و من برگشتم، متوجه شدم دارد با گربه‌ای خیالی حرف می‌زند.

آن یکی گربه اما زیر سایه‌بانِ مغازه‌ای نشسته بود و اطرافش را نگاه می‌کرد. با رد شدن من از آن فاصله‌ی نزدیک هم از جایش جُم نخورد. دست و پاهاش را زیرش جمع کرده بود، گوله‌ای لوزی شکل پشمی شده بود با کله‌ای کوچک!

 

بازتاب نور چراغ‌های خیابان، مغازه و خانه‌ها و ماشین‌هایی که می‌گذشتند، روی خیسی زمین طرحی می‌زد رویایی. بوی برگ‌های چند درخت کاجِ کوتاهِ باران خورده، قسمتی از مسیر را چنان رویایی کرده بود که دلم می‌خواست همانجا بمانم و فقط نفس بکشم. جلوتر رفتم و رایحه‌ی برگ‌های سوزنی شکل و مرطوبشان را به ریه کشیدم.

 

سری به کتابفروشیِ نشر ثالث زدم. طبقه‌ی بالا شلوغ بود و طبقه‌ی همکف ماندم. بین قفسه‌ها که راه می‌رفتم یک آن بوی کتابِ تازه من را کَند از آنجا و به سال‌های قبل بُرد. یک آن دلتنگ کتاب خواندن شدم… فکر کردم کاش می‌شد ساعتی از روز را چنین جایی بیایی و فارغ از تمامِ دنیا کمی نفس بکشی، کمی مطالعه کنی. فکر کردم باید حتی شده از خوابم بزنم و بیشتر کتاب بخوانم. خودم هم می‌دانم که این کار نشد است، به خاطر مدرسه‌ی پسرم و راه انداختنش.

پس باید از روزم بیشتر استفاده کنم. تغییر همیشه سخت است ولی گاهی ضروری.

خلاصه کلی کتاب زیر و رو کردم، چندتایی خریدم و بالاخره با شکلاتی نارگیلی و مربع شکلی بیرون آمدم.

 

هوا تاریک بود، باران همچنان نم نم می‌بارید. خیابان کریم‌خان را تا هفت‌تیر پیاده رفتم و بعد هم مسیر را کج کردم سمتِ خیابان بهار شیرازی. از لابه‌لای دست فروش‌ها که روی بساطشان نایلون کشیده بودند و آن خوشبخت‌تر‌ها که زیر سایه‌بان مغازه‌ها بودند، گذشتم.

 

پاهام خسته شده بودند اما شاید دیگر چنین فرصتی پیش نمی‌آمد، پیاده‌روی زیر نرمه بارانی در هوایی عالی.

همانطور که هوای آفتابی و زمین باران خورده صبح را از دست داده بودم و فقط به تماشای پایین آمدن ابرها و عبورشان از جلوی کوه، از پشت پنجره رضایت داده بودم.

 

سعی کردم تا جرعه‌ی آخر این فرصت را اما سر بکشم، حتی یک قطره‌اش هم باارزش بود و نباید هدر می‌رفت. خیالم هم از پسرم راحت بود که تنها نیست.

 

ابتدای خیابان بهار شیرازی ماشین گرفتم و همینکه خیالم از مسیر راحت شد، ما بین تک سرفه‌هایی که به خاطر خوشبوکننده‌ی داخل ماشین بیشتر هم شده بود، به صندلی ماشین تکیه دادم، چشم‌هام را بستم و چند ساعت رویایی که گذرانده بودم را مزه مزه کردم!

 

تصویر:

آسمان مال ما بود، ابرها هم…

ما اما مدتی بود

که به دنبالِ خودمان می‌گشتیم!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *