اولین سالروز تولد

امروز تولد یک سالگیِ سایتمه. اولین مطلب سایت را درست یک سال قبل همین روز منتشر شد. هر چند تا مدتی نمی‌دانستم چطور باید پیش رفت. تا مدتی سر در گم بودم اما حدس می‌زدم تولید محتوایم حول و حوشِ معرفی، نقد و بررسی کتاب و فیلم باشد. فکر می‌کردم لااقل یادداشت‌هایم روی کتاب‌ها را منتشر کنم که هم مروری برای خودم باشد و هم قابل استفاده برای دیگران. تنها رسالتی که آن زمان برای خودم حس می‌کردم و بعد رهاشدگی از گذشته و آغازی دوباره. اما کار به همین راحتی‌ها نبود. مسیر را مه گرفته بود، مجبور بودم فقط قدم جلوی پایم را که می‌بینم بردارم و در کمال ناباوری ماجرا طور دیگری پیش رفت.

پریروز که به سالروز تولد سایتم فکر می‌کردم، کلی شور و شوق داشتم و کلی خوشحال بودم در راستای علاقه‌ام خانه‌ی کوچکی در حد وسع و توانم ساخته‌ام و گاهی که دلم می‌گیرد، گاهی که هیجان‌زده‌ام، گاهی که خسته‌ام به اینجا سری می‌زنم و حال و هوایی عوض می‌کنم.

فکر کردم چه دستاورد زیبایی را رقم زده‌ام آن هم در یکی از تاریک‌ترین دوره‌های زندگی‌ام. دوره‌ای که از نیمه‌ی دوم سال ١٣٩٨ شروع شد، در سال ١٣٩٩ کلی فراز و فرود داشت، پنجم آبان ١٤٠٠ به اوج رسید، یازده مرداد ١٤٠١ نقطه‌ی پایانی گذاشتم بر آن زخم سر باز. در ظاهر همه چیز تمام شد اما حتی اگر چیزی در ظاهر تمام شود، همچنان در روح و روان ما ادامه دارد. چه بسا قوی‌تر و مخرب‌تر پیش برود.

باید همه‌ چیز را می‌پذیرفتم، بیش از آن انرژی و توان خودم و دیگران را هدر نمی‌دادم. به قول روانشناس‌ها از تجربه‌هایم شروع می‌کردم، در واقع از صفر!

چیزی که از آن دوره یادم است، این است که نایستادم. ادامه دادم به هر طریقی، به هر روشی و به قول دوست عزیزی با نام مستعار ابرام تنها دستاوردم این بود که خودم را ناکار نکردم!

[یکی از موفقیت‌های بزرگی که در این چند ماه بدست آوردم اینه که خودم رو نکشتم ابرام!]

((ebrambegoo@))

بعضی رویاها چنان در پوست و گوشت آدمی ریشه می‌دوانند که جدایی از آنها غیر ممکن به نظر می‌رسد. اما برای دوام آوردن باید غیرممکن‌ها را ممکن کرد.

چرا در این روز زیبا این مطالب را یادآوری می‌کنم؟

مدتی‌ست همراه خانواده‌ام روزهایی را طی کرده‌ام که باردار وقایع ناخوشایندی هستند و دیشب درد زایمان چنگ انداخته بود به تمامِ وجودِ روزگارمان. نمی‌دانم تا کی می‌شود از این زایمانِ درد جلوگیری کرد؟

درست است که همه‌ی تولد‌ها با درد همراه هستند، از تولد آدمی گرفته تا تولد واقعی‌اش بعد از برخی دوره‌های سخت، تا تولد همین سایت. در کنار تحمل همه‌ی دردی که دارند، دیدن جوانه‌ی کوچک کنار تنه‌ی قطع شده‌شان چراغِ امیدی روشن می‌کند. اما اگر قرار باشد خود درد متولد شود، باید قبل از آنکه دیر شود کورتاژش کرد و جلوی وقایع بدتر را گرفت. امیدوارم که این اتفاق بیفتد.

هر چند به تجربه دریافته‌ام که اگر قرار باشد دردی متولد شود، با آن هم خواهیم ساخت. فقط قدم‌ها کندتر می‌شود و صلیبی که حمل خواهیم کرد سنگین‌تر. ولی باز هم ادامه خواهیم داد.

چرا که زندگی چرخه‌ای‌ست که از حرکت باز نمی‌ایستد. و گویی هیچ چیز از عظمت، بزرگی و اقتدار آن نمی‌کاهد. و گذر زمان تنها بخش ثابت جهانِ متغییر ماست و امید مثل اولین پرتوهای نور خورشید که به زمین می‌تابد، همراه خود دلگرمی می‌آورد برای ادامه‌ی راه. امیدی که گاه حتی رهایش می‌کنیم تا مسیر جدیدی را ادامه دهیم. امیدی که خنجری‌ست دو لبه. لبه‌ای کارساز و لبه‌ای مخرب.

اما گویی امید در کلِ زندگی، چون لبه‌ی کارساز به کار می‌آید و باید به آن اعتماد کرد برای ادامه‌ی راه.

مثل همیشه اعتقاد دارم، تحمل درد خود به مراتب راحت‌تر از دیدن و شنیدن از درد یک عزیز است. و امیدوارم مجبور به تحمل آن نباشیم.

 

عکاس: آقای امجدیان

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *