انزوایی به خاکستر نشسته

کی فکرش را می‌کرد

از دلِ تاریک‌ترین لحظه‌ی شب

صبحی بروید

و از میان مردمکِ چشم‌های من

تو ای امیدِ محال!

نه برفم

که سر بر بلندای کوهی بگذارم و

سپیدی‌ِ شعری باشم!

نه آبم

که سنگ به سنگ بستر رود را بسُرایم.

نه مه

که دست به سرشاخه‌های جنگل برسانم

برای ابهامی شاعرانه.

تنها اشک و آهی‌ام.

آه و دمی‌ام.

نه، خاک و دمی‌ام.

خسته از اینهمه قفس،

در تمنای شعله‌ای، شعری

میانِ انزوایی به خاکستر نشسته!

کنار بزن خاک را.

پاره کن سپیدی این پارچه را.

باز کن

انگشت‌های پایم را

چشم‌هایم را.

چرا هیچ کس ندانست

آتش است از خاکستر شعله می‌کشد!

آنگونه که امید از دلِ ناامیدی

آنگونه که سپیده‌دم از دلِ شب

آنگونه که شعر از سرخابِ زخم‌هایِ صورتم می‌جوشد و

تو از سپیدی سطرها و سرابِ رویاهایم

چون سپیداری سبز شدی

ای عشق!

ببین پروانه‌ها

چگونه به سمتِ پرچمِ گُل‌های دفترِ شعرم

پرواز می‌کنند

همان گُل‌‌هایی که میان صفحه‌ها

خشک شدند

ولی گُل بودن و گُل ماندن را

از یاد نبردند!

 

عکس از عباس کیارستمی

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *