چند داستانک ١

+داستانک ١
رامین آب صورتش را گرفت و با دست راست خاکی را که روی شانه‌اش نشسته بود، تکاند. لگدی به چرخ‌‌های بزرگ رخش که تا کمرش می‌رسیدند، زد. حالِ رخش همیشه خوب بود و انگار آن روز بهتر هم شده بود. سرظهر که بار زده بود، پیکان ِ ممد از او جلو زده بود. رامین آنقدر سرعتش را زیاد کرده بود که جلو بزند. بعد سر پیچ، دُمِ رخش را چنان تاب داده بود که عین کرم ابریشمی تنش کش آمده بود و دید پیکان را کور کرده بود. آخر از همه هم، نگاهی از سر کیف به پیکان انداخته بود، که داشت از جاده خارج می‌شد.
از محوطه کارخانه گذشت و خشایار را دید که سمت محوطه‌ی بارگیری می‌رفت. خودش را به او رساند و گفت: کارش رو تموم کردم. مرتیکه الدنگ فکر کرده کیه. اصلا معلوم نیست تو زمین کی بازی می‌کنه؟
به لکه‌ی گازوئیل روی زمین نگاه کرد که شبیه پیکانی له شده بود.
-چرا حالا اینقدر تو همی؟ راستی حال امیر بهتر شد؟
سوییچ را دور انگشتش چرخاند و ادامه داد: با قراردادی که ماه بعد می‌بندم، می‌تونم بِدَم بهترین متخصص جراحیش کنه.
خشایار که انگار تازه متوجه حضور رامین شده بود، گفت: چند دقیقه بعد از اینکه تو بارت رو زدی، امیر رو با ماشین ممد بردن بیمارستان.
دنیا دور سر رامین چرخید.

+داستانک ٢
دستی به موهاش کشید. شانه‌هایش درد می‌کردند. عرق از لای موهایش می‌جوشید و پایین می‌آمد. جز یخچال که هنوز در آشپزخانه بود، بقیه‌ی وسایل را با راننده‌ی کامیون بار زده بودند. سرظهر هرچقدر منتظر مانده بود، سرو کله‌ی تاکسی پیدا نشده بود. تا میدان شهرداری پیاده رفته بود. آنجا که همیشه پر از کارگر بود، پرنده پر نمی‌زد. لیوان عرق کردە‌ی طوبی خانم را بلند کرد، صدای بهم خوردن یخ‌ها حس خوبی به او می‌داد. آب لیوان را سرکشید. دو ساعت پیش که آمده بود جز طوبی خانم کسی را ندیده بود تو کوچه، همه رفته بودند. طوبی خانم برایشان پارچی آب یخ و دو لیوان آورده بود و دو خوشه انگور. گفته بود: مال مەه ها ئێردا، کوورە دڕیم بچم روله‌؟ ئر قه‌راره بمرم هه‌ر ئێرە خاسە کوڕ عەزیزهگه‌م.
جمعه قبل مهرانگیز بعد از اینکه کلی از صاحب خانه تعریف کرده بود، گفته بود: ئیمه‌ه چشتێگ لازم نێریم، کاش بیلێدە وختێگ ترەک. دەس ته‌نیا چو تۊای بارێدیان؟
اما مگر با پیک‌نیک می‌شد غذا درست کرد. صدای بچە‌هاش پیچید تو گوشش. داشتند آب‌بازی می‌‌کردند. سپیده گفت: بابا! بۊن سیما خیسم کردێه.
سرش را برگرداند که به سیما تذکر بدهد و بگوید هوای خواهر کوچکش را داشته باشد، اما شیلنگ روی موزاییک افتاده بود و سیما هم نبود.
فکرکرد الان حتما منتظر نهار هستند. نکند سپیده برود سراغ پیک‌نیک. نکند شب‌ها بترسند بچه‌ها، اگر دزد نصفه شب برود چه؟ اگر بچه‌ها شب تب کنند چه؟ مهرانگیز که چیزی بروز نمی‌داد. همیشه می‌گفت: تو خیالت راحه‌ت بوود ڵە ئێمە.
همینکه ماه قبل هواپیماهای عراقی سر کوچه را بمباران کرده بودند، با چند ساک برده بودشان همدان. آنجا امن‌تر بود. با پس‌اندازش خانه‌ای پنجاه متری گرفته بود تا کمی شرایط بهتر شود و برشان گرداند کرمانشاه. خودش مانده بود که هم مراقب خانه باشد و هم سرکار برود. هر روز ساعت هفت و نیم اداره می‌رفت و عصر برمی‌گشت. اخر هفته‌ها هم به خانواده‌اش سرمی‌زد. آب حوض کثیف بود، چند وقت بود که تمیز نشده بود؟ یادش نمی‌آمد. خاک باغچه خشک بود. چرا حواسش به درخت و گل‌ها نبوده این مدت. شیر آب را باز کرد و شیلنگ را گذاشت پای باغچه. چشمش به لانه‌ی پرنده‌ای افتاد و تخمی که کنارش روی زمین شکسته بود. لانه‌ را با دقت بالای درخت گذاشت. سری تکان داد. منتظر بود راننده سیگارش را تمام کند دم در تا یخچال را هم توی ماشین بگذارند.
رفت شیر آب را ببندد که صدای آژیر قرمز بلند شد. تمام مسافت حیاط تا راهرو را دوید، زیر راه پله پناه گرفت. نشست و دست‌هاش را روی سرش گرفت. صدای انفجار لحظه‌ای قطع نمی‌شد. بعضی‌ها نزدیک و بعضی‌ها دورتر بودند انگار.
صداها که کمتر شد، بیرون آمد و آسمان را نگاه کرد، دود از چند جای شهر بلند شده بود. بیشتر سمت شمال شهر بود، حوالی لب‌آب. شرکت نفت را زده بودند احتمالا. یاد راننده و وسایل توی کامیون افتاد، دوید سمت کوچه. نه از راننده خبری بود و نه از کامیون. جلو چشم‌هاش سیاهی رفت. تمام کوچه را دوید تا به خیابان رسید، پیکان سفیدی درِ خانه‌ی دُبَری پارک شده بود. چند نفر ایستاده بودند کنارش و باهم حرف می‌زدند. شنید مرد جوان گفت: ئێردا دی جای مه‌نن نییه کەسەگەم.
زنی بچه‌اش را که گریه میکرد، تند تند می‌بوسید و قربان صدقه‌اش می‌رفت و می‌گفت که بمباران تمام شده و نگران نباشد. به سمت فضای سبز آخر خیابان دوید. زن، مرد، پیر و جوان پیاده راه افتاده بودند تو خیابان. نه پلاک کامیون را بلد بود، نه اسم راننده را می‌دانست، فقط یادش افتاد رفیقش محبی صداش زده بود. مردی سر خیابان با ساکی ایستاده بود.
– کامیونِ سوزێگ نێدە براگەم، وە ئێردا رەد بوود؟
دوباره سوالش را از مرد که همانطور گیج و منگ نگاهش می‌کرد، پرسید. تازه وقتی مرد شروع به حرکت دادن دست‌هایش کرد و جمله‌های نامفهومی گفت متوجه شد کر و لال است. دوباره شروع کرد به دویدن. کامیون سبزی را از دور دید که لابه‌لای درخت‌ها پارک شده بود. خدا خدا می‌کرد، خودش باشد. لباس چهارخانه‌ی سبز رنگ راننده را که دید خیالش راحت شد. راننده تا او را دید، خندید. گفت: برا جاێگ و ئێرە بێتر پێا نە‌کردم.

+داستانک ٣
. مینا زن میانسالی بود با قدی کوتاه و اندامی لاغر. چشم‌های عسلی داشت و ابروی طلایی. چروک‌های کنار چشم‌‌هاش را می‌شد یکی‌یکی شمرد. بچه‌هایمان هم‌بازی بودند. توی پارک آشنا شده بودیم چند سال پیش. چند باری که او را دیده بودم از شوهرش شکایت کرده بود و از غدە‌ی سرطانی زیر بغلش. می‌دانستم شیمی‌درمانی می‌کرد. گاهی که همدیگر را می‌دیدیم، چند قدمی با هم راە می‌رفتیم، گپی می‌زدیم. آخرین بار که دیدمش پاییز بود و آسمان دلگیر. ناراحت‌تر از همیشه بود. با نگاهی که انگار از جای دوری می‌آمد، گفت: تو ئۊشی وه دەسێ راحت بووم؟ ١
فکر کردم غده خوش خیم که باشد، زود شرش را کم می‌کند. تمام انرژی‌ام را در صدام ریختم و گفتم: ئیشالا. ٢
به سمتم برگشت و با همان چشم‌هایی که انگار سال‌ها بود هیچ آرزویی در آن نمی‌درخشید، گفت: فرره شەکەتم کردێە. کاش زۊتر شوونەی بوورێدن، نەفەسێگ بکیشم.٣
شوهرش نه با او زندگی می‌کرد، نه طلاقش می‌داد. و من بدون اینکه بدانم آرزوی مرگ او را کرده بودم!

پانویس:
١.تو میگی از دستش راحت می‌شم؟
٢.ایشالله
٣.خیلی خسته‌م کرده. کاش زودتر برود و نفسی بکشم.

+داستانک ٤
بسته‌ی پستی
چقدر ناراحت شد وقتی فهمید هیچ‌کدام از کتابهایی را که فاطمه خواسته بود، نداشت. بعد از اینکه کتابخانه را هم چک کرد، به فاطمه پیام داد: کتابای خوبی‌‌‌ان، می‌خرم که با هم بخونیم‌شون عزیزم.
با خودش گفت عصر سری به کتابفروشی نبشِ خیابان می‌زنم.
در زدند. اکبر آقا ،سرایه دارشان، بود. بسته پستی‌ای به دستش داد. اسم گیرنده را نگاه کرد. اسم خودش بود. تشکر کرد و در را بست. هرچه فکر کرد، قرار نبود کسی چیزی برایش بفرستد. بسته را باز کرد. کتاب‌هایی بود که فاطمه خواسته بود. اول کمی گیج شد. بعد یادش افتاد، روز تولدش است!

+داستانک ٥
هر پیامی که در گروه واتساپ می‌گذاشتند پشت سرش پیامی دیگر می‌فرستادند با این مضمون که حالا خبرچین‌ها به گوش مدیر مدرسه می‌رسانند. اینکه در برابر غرهای بی‌پایان آنها راهکاری ارائه داده بود، او را از باند مادرها جدا کرده بود و وابسته به کادرمدرسه.
سال جدید بود و صدای زنگ مدرسه به صدا در ‌آمد. بچه‌ها با صف‌های نامرتب وارد کلاس شدند. آرام و قرار نداشتند. بعد از سه ماه همدیگر را می‌دیدند. همه‌ی صندلی ها پر بود جز صندلی دختری که به مادرش اتهام خبرچین بودن داده بودند!

+داستانک ٦
شماره را گرفت. شروع کرد با آب و تاب تعریف کردن، گفتن و خندیدن حتی دلقک بازی در آوردن. کمی هم خودش را لوس کرد و صدای دختربچه‌ها را در آورد.
صدای خنده را که از پشت تلفن شنید، خیالش راحت شد. با خودش گفت امروز هم انجامش دادم. قطع کرد و گوشی را در جیبش گذاشت. به دفترچه بیمه روی پایش نگاه کرد و به تابلوی کوچک در اتاق روبرویی که نوشته بود پرتو درمانی.

+داستانک ٧
شنیده بودم که استاد درس مکانیک سیالات دلبخواهی نمره می‌دهد. ممکن است به برگه‌های مشابه نمره‌های متفاوتی بدهد. ده روز فورجه را حسابی خوانده بودم. شب قبل از استرس خوابم نمی‌برد. همینکه برگه‌ی سوال‌ها را دیدم، خیالم راحت شد که درس را پاس می‌کنم. برگه را طوری گرفتم که مریم بتواند راحت ببیند. مریم درگیر ماجرای عشق و عاشقی شده بود و کلاس‌هایش را یک خط در میان شرکت کرده بود. و شب قبل زنگ زده بود و گفته بود: اصلا نمی‌فهمم. مثل آن موجود نازنین گیر افتادم.
از جلسه که بیرون آمدیم چند ماچ آبدار از صورتم کرد. چند روز بعد از اعلام نتایج مریم شاد و خندان به شهرش برگشت ولی من یک ماه است، منتظر تاریخ امتحان جبرانی هستم!

+داستانک ٨
مغازه‌دار گفت: نه نمیشه. اصلا پول خرد ندارم.
پسر دوره‌گرد گفت: همین رو بگیر.
پول مچاله شده را سمت مرد گرفته بود.
مغازه‌دار عینکش را با انگشت اشاره‌اش کمی بالاتر برد و گفت: باید کارت بکشی.
– کارت ندارم خب.
چند دقیقه بعد بطری دلسترِ عرق کرده روی پیش‌خوان ماند. و پسر رفت.
مغازه دار رو به من گفت: همینا؟
و به کیک و شیر کاکائویی که دستم بود، اشاره کرد.
به پسر فکر کردم که احتمالا زیر سایه‌ی درخت کنار وسایلش نشسته بود. گونی‌های بزرگ کنار سطل زباله را دیده بودم موقعی که توی مغازه آمده بودم. سریع چند بستنی و کیک برداشتم و گذاشتم روی پیشخوان کنار دلستر.
-میشه لطفا حساب کنید.
کارت را کشیدم. مغازه دار فیش را توی کیسه انداخت.
بیرون آمدم وکیسه را به جوان دادم و رفتم. هنوز در را باز نکرده بودم که یادم افتاد، باید نان بگیرم. از روبروی مغازه که رد شدم، پسر جوان با کیسه‌ی خرید در یک دست و رسید در دست دیگرش از مغازه بیرون امد! فقط دلستر در کیسه نبود.
مغازه‌دار حتما خوشحال بود که باز هم بازی را برده بود!

+داستانک ٩
زن صداش را نازک کرد و گفت خوبی بابا؟ مامان خوبه؟… ما هم خوبیم. پیاده‌روی رفتی امروز صبح؟ … چه خوب. همیشه برو، خوبه برات. می‌‌آم بهتون سر می‌زنم باشه. بذار ببینم کی مرخصی بهم می‌دن.
موبایل را رو مبل انداخت. عصاش را که تکیه داده بود به میز برداشت و آرام آرام رفت سمت اتاق بغل دستی. در را باز کرد. صدای جیرجیر در بلند شد. همیشه از روغن چرخ خیاطی به لولاها می‌زد اما آخرین قطره‌ی روغن را ماه قبل استفاده کرده بود و پای رفتن به بازار را هم نداشت. روبروی شوهرش نشست که گوشی را زمین گذاشته بود و با دستمال کوچکی فاصله‌ی بین شماره‌ها را تمیز می‌کرد. عادت همیشگی‌اش بود. دستمال را روی میز گذاشت و گفت: آرزو بود. می‌بینی هر روز زنگ می‌زنه؟ فردا می‌خوام بهش بگم بیاد دنبالمون بریم موزه گلستان.
-چه خوب.
دامنش را روی پاهاش مرتب کرد و به برج میلاد که آرام پشت پنجره نشسته بود، نگاه کرد. فکر کرد حتی یادش نمی‌آید آرزو پنج سال پیش رفته بود پاریس. به قاب عکس آرزو که روی میز بود، لبخند زد. برج ایفل پس‌زمینه‌ی عکس، یادآور اخرین دیدارشان بود. نوار سیاه گوشه‌ی قاب را به خاطر شوهرش برداشته بود.

+داستانک ١٠
دیدارهای گاه و بی‌گاه پسر قد بلند با تیپ اسپرت را گزارش نداده بود. فکر کرد کمی تفریح برای دختر لازم است. دکمه‌های پالتو را بست و بخاری ماشین را روشن کرد. انگشت پاهاش از سرما سِر شده بودند. همکارش کرونا گرفته بود و چند روز بود تنهایی خانه‌ی دختر را تحت نظر داشت. انگار نمک توی چشم‌هاش پاشیده بودند، خوابش می‌آمد. دختر هم‌سن خواهر کوچکش بود. خبرهای حزب را برایشان مخابره می‌کرد. ترسیده بودند لو رفته باشد. اما هیچ اتفاق مشکوکی نیفتاده بود. تا دوازده شب ماموریت ادامه داشت، در غیراینصورت حدسشان اشتباه بود و می‌رفت خودش را روی تخت می‌انداخت و تا صبح می‌خوابید. پسر پشت پنجره آمد، پنجره را بست و پرده را کشید. هر شب به دیدن دختر می‌آمد. گاهی آنها را پشت پنجره می‌دید که در حال بگو بخند بودند. هفت دقیقه به دوازده شب بود. باید گزارش امشب را هم می‌فرستاد. لپ‌تاپ روی صندلی بغل را برداشت که صدای شلیک بلند شد. پسر جوان هراسان از خانه بیرون زد.

+داستانک ١١
تمام مسیر از خانه تا مهد، پارسا را آرام کرده بود. قرار بود آخر هرهفته یکی از بچه‌ها کرم‌های ابریشم را منزل ببرد، این هفته نوبت پارسا بود. صبح که بیدار شدند، کرم‌ها مرده بودند. تازه توی مسیر یادش افتاد که مربی پارسا گفته بود برای تغذیه‌شان برگ درخت توت تهیه کنند، آن‌هم فقط توت سفید. و او پاک این مسئله یادش رفته بود. فکر کرد تا پارسا کفش‌هایش را در بیاورد، ماجرا را با مربی‌اش مطرح می‌کند و اجازه می‌گیرد جلسه‌ی بعد، پارسا چند کرم ابریشم جدید بیاورد.
از حیاط کوچکی که دو طرفش باغچه بود و وسط آن یک سرسره و چند تاب با رنگهای قرمز و زرد و ابی بود، گذشتند. به محض اینکه وارد ساختمان شدند، مدیر مهد لبخندزنان پرسید: خب، پسرم. چه خبر از مهمونات؟
پارسا که هُل شده بود، در حالیکه داشت گریه می‌افتاد، سرش را پایین انداخت. آرام گفت: نمی‌دونم. صبح که بیدار شدم پروانه‌ها رفته بودن!

+داستانک ١٢
مینا با پریناز همیشه ردیف اول می‌نشستند. پریناز زبان انگلیسی‌اش قوی بود. و خیلی راحت با کلاس پیش می‌رفت. اما مینا باید خیلی کار می‌کرد. بقیه‌ی همکلاسی‌ها به سختی خودشان را به کلاس می‌رساندند. استاد چند کتاب را همزمان پیش می‌برد و روی هر چهار مهارت حسابی کار می‌کرد. جدی‌ترین و سخت‌گیرترین استاد زبان انگلیسی شهر بود. کافی بود که از شاگردی ناراضی باشد، طوری با او برخورد می‌کرد که از زنده بودنش متاسف می‌شد. به خاطرهمین مینا سعی می‌کرد حسابی تمرین کند و با آمادگی کامل سر کلاس برود.
جلسه‌ی آخر دیر رسید. همه‌ی صندلی‌ها پر بود، ناچار روی تک صندلی که دقیقا روبروی کلاس بود، نشست. چند دقیقه‌ی بعد استاد شروع کرد به سوال پرسیدن. سعی کرد تمرکز کند و تا جایی که توانست هم ‌معنی، متضاد و هم‌خانواده‌های کلمه‌ها را سریع می‌گفت. استاد آنقدر سوال‌پیچش کرد تا بالاخره گیرش انداخت. بعد هم دعوای استاد بود و سرخ و سفید شدن‌های مینا آن‌هم درست روبروی همکلاسی‌هایش. بعدا متوجه شد که قبل از او، پریناز هم حسابی درس پس داده.
کلاس که تمام شد، مینا سمت میز استاد رفت. قبل از اینکه مینا بخواهد چیزی بگوید، استاد گفت: ببخش دخترم. بچه‌های کلاس شاکی شدند که همه‌ی ما رو دعوا میکنی، جز دو نفری که جلو می‌شینن!

+داستانک ١٣
همیشه دلش می‌خواست بتواند از در و دیوار رد شود، همزمان در چند مکان باشد و چند کار متفاوت انجام دهد. صبح که بیدار شد، تازه فهمید دیشب از شدت خستگی روی تخت خوابش برده است. پس احتمالا همسرش توی هال خوابیده بود. مدتی بود که جدا از هم می‌خوابیدند. همسرش روی تخت و او روی کاناپه. طبق عادت موهایش را با کش سفیدی که دو تا آلبالوی قشنگِ کاموایی به آن وصل بود، بست. سپس به سمت در رفت و خواست دستگیره‌ی در را که زیر لباسهایِ رخت‌آویزِ پشتِ در بود، بگیرد. اما احساس کرد دستش از بافت نرم پارچه‌ها گذشت و وارد فضای سفت‌تری شد. دستش را بیرون آورد و سریع سمت آینه رفت. چشم‌هایش را بست و دستش را جلوتر برد. درست فهمیده بود، دستش از آینه رد می‌شد. جیغ خفه‌ای کشید که همسرش بیدار نشود. از دیوار رد شد و توی هال رفت. بعد توی کمد، یخچال و کابینتِ زیر ظرفشویی. باورش نمی‌شد به آرزویش رسیده بود. رفت توی اتاق کار همسرش که همیشه قفل بود و بعد سمت گاوصندوق تا از مدارک و اسنادش سر در بیاورد. کمی سخت بود اما به زحمتش می‌ارزید. گاو صندوق نسبتا بزرگ بود. یک قسمت مدارک بود، قسمت دیگر دلار و طلا و جواهرات. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. باید خودش را حسابی جمع می‌کرد، تا بتواند در گاوصندوق جا بگیرد. خم شد و وارد گاوصندوق شد. تاریک بود، خیلی تاریک. داشت خفه می‌شد. تلاش کرد بیرون بیاید. هر چقدر با در ور رفت، باز نشد. قهقهه‌ی همسرش را پشت در شنید. تازه فهمید چه رودستی خورده است….
))الگوبرداری از فیلم کوتاهی))

+ داستانک ١٤
هوس آبتنی کرده بود. چشم‌هاش را بست و از سکوی پرتاب خودش را به درون استخر انداخت. بچه که بود شنای پروانه را بیشتر دوست داشت اما این روزها از شنای قورباغه لذت بیشتری می‌برد. همینکه تو آب افتاد، خنک شد. شروع کرد به شنا کردن. با فحش‌های هم‌سلولی‌اش چشم‌هاش را باز کرد. سلول پر شده بود از آب. این‌بار اب تا تخت بالایی هم رفته بود.

+داستانک١٥
چند وقتی بود، مرد هرخوابی می‌دید، اتفاق می‌افتاد. اوایل ترسیده بود اما بعد کم کم یاد گرفت چطور ذهنش را آرام کند که خوابها را تا حدی کنترل کند. فیلم‌های خوب می‌دید، عکس‌ مناظر زیبا را نگاه می‌کرد، عکس دخترهای جوان و زیبا را، مدیتیشن کار می‌کرد و خلاصه هر کاری که باعث می‌شد با ذهن آرامی بخوابد. بی‌تاثیر هم نبود. مدام اتفاق‌های خوب می‌افتاد، نه خبری از تصادف بود، نه هیچ بیماری و نه حتی مرگ. همه خوشحال بودند. هر روز جایگاه بهتری پیدا می‌کرد. با لباس رسمی جلوی دوربین می‌نشست و ساعت‌ها مصاحبه می‌کرد و پول به جیب می‌زد. تا اینکه یک روز شماره‌ی ناشناسی روی صفحه‌ی موبایلش افتاد. صدا تک سرفه‌ای کرد و شروع کرد از پروژه‌ای بزرگ حرف زدن. از پول و عشق و خوش‌گذرانی حرف زد و بعد از پیشنهادش گفت: پنجاه پنجاه چطوره؟
چند ماه گذشت. مرد زیر فشار دستگاه‌های مختلفی که به او وصل بود، کلافه شده بود. نود درصد اوقات روی تخت درازکش بود و فقط برای کارهای ضروری از اتاق بیرون می‌رفت. ولی خوشحال بود که با این پروژه‌ی جدید، مرگ را از بین می‌برد و روزی از تخت بلند می‌شد و با سرمایه‌اش حسابی خوش میگذراند.
روزها گذشت. جمعیت شهر به صورت وحشتناکی زیاد شده بود. زنها از زایمان‌های زیاد ناراضی بودند. مردها توان تامین خانواده‌شان را نداشتند. ادم‌های مسن نه دیگر تحمل انهمه درد را داشتند و نه سر و صدای یک گردان بچه را. هیچ ارگانی مسئولیت تهیه امکانات اولیه، بهداشت و بیمه‌ی آنها را به عهده نمی‌گرفت. خلاصه کشورش به عنوان کشوری عجیب در تاریخ ثبت شد و مردمش رکورد گینس مسن‌ترین کشور دنیا را زدند. هر روز تولد بود، عروسی بود، بچه‌ها راحت پنج شش نسل قبل‌تر از خود را می‌دیدند و اختلاف نسل‌ها هر روز بیشتر می‌شد. در عین حال فضای زندگی و امکانات رفاهی کمتر و کمتر. تا اینکه مردم دسته دسته شدند و جنگ راه افتاد. در جنگ هم کسی کشته نمی‌شد. مجروح‌ها فقط درد می‌کشیدند. سران دسته‌ها با هم جلسه گذاشتند و به این نتیجه رسیدند که باید همه چیز را به وضعیت قبل برگردانند. رفتند سراغ مرد در کاخ مجللش تا به دادگاه بکشانندش اما مرد مرده بود.

+داستانک ١٦
نمی‌خواست دیگر به دنیای آدم‌ها دل ببندد. می‌توانست برود و خودش را ناکار کند، می‌توانست بزند زیر همه چیز. اما رفت و روبروی قفسه‌ی ادبیات ژانری کتابفروشی سر خیابان ایستاد. کتاب‌ها را از نظر گذراند. کتاب مرد آهنین که در طبقه‌ی دوم سمت راست کنار چند کتاب کوچک‌تر از خودش بود، چشمش را گرفت.

+داستانک ١٧
از بانک بیرون زد. سمت مگانش رفت. سوئچ انداخت و ماشین را روشن کرد. خیابان کمی شیب داشت و ماشین خوب نیم کلاژ نمی‌گرفت. از همه بدتر ماشین‌های جلو و عقب انقدر نزدیک پارک کرده‌ بودند که به راحتی بیرون نمی‌آمد. ماشین را بین دو پراید پارک کرده بود. از پشت در سکوریتی بانک دیده بود که با اختلاف زمانی ده دقیقه پرایدها رفته بودند. احتمالا زمانی که برای باز کردن حسابِ جدید باجه‌ی دو رفته بود، پاترول و پژو جلو و عقب ماشینش پارک کرده بودند.
با عصبانیت کف دست راستش را روی فرمان کوبید. خانمی که ماسک سفیدی زده بود و عینکی آفتابی روی سرش بود، سر خم کرد تا از داخل پنجره او را ببیند. لبخندی زد و گفت: می‌خوای من درش بیارم؟
سر تکان داد. پیاده شد. منتظر ماند تا زن ماشین را از پارک در بیاورد که دید زن گازش را گرفت و رفت. چند متری دنبال ماشین دوید ولی جا ماند. با وجود آنهمه داد و بیداد، رهگذرها بعد از مکث کوتاهی راهشان را گرفته بودند و رفته بودند. به سمت بانک برگشت، شالش که افتاده بود را روی سرش مرتب کرد. از بس داد زده بود، صداش گرفته بود. باید هر چه زودتر به همسرش و پلیس خبر می‌داد. دم بانک ایستاد، گوشی را از جیبش در اورد و بی توجه به آدم‌هایی که تازه دورش جمع شده بودند و سوال پیچش می‌کردند، شماره‌ی صد و ده را گرفت. داشت ادرس وقوع جرم را می‌داد که متوجه شد، خبری از پاترول و پژو پارس نیست!

+داستانک١٨
نه علاقه‌اش جدی گرفته شده بود، نه دلزدگی‌اش. هیچکدام را به رسمیت نشمرده بودند. برای همین بود که سمت پنجره رفت. کنار گلدان‌ شمعدانی که گل‌های سفید و صورتی زیبایی داشت، ایستاد. بال‌هایش را جا گذاشت و خیلی سبک به پرواز در آمد.

+داستانک ١٩
از بس مهسا مریض می‌شد، بی‌حالی‌اش برای همه عادی شده بود. دیگر نه کسی زنگ می‌زد که احوالش را بگیرد، نه به او سر می‌زد، جز مادر که شبِ قبل از بیماری‌اش، حتما خوابش را می‌دید. برای همین سعی می‌کرد کمتر از بی‌حالی و کسالتش با دیگران حرف بزند تا بی‌توجهی‌شان اذیتش نکند. دوشنبه شب که تلفنی با سارا حرف می‌زد، از دهانش پرید و گفت: دلم واسه یه پیاده‌روی چند ساعته لک زده. خسته شدم دیگه.
سارا صداش را ته حلقش انداخت و گفت: تو هم بیکاری ها. من اصلا وقت ندارم مریض شم.
مهسا اول ناراحت شد اما چند دقیقه‌ی بعد ایده‌ی جذابی به ذهنش رسید. مدت‌هاست که مهسا به عنوان برجسته‌ترین کارآفرین سال معرفی می‌شود! و طرف قراردادش فقط بیمارهای خوابیده روی تخت بیمارستان‌ها هستند!

+داستانک٢٠
تابلوی زیبایی بود. دختری در حال عبور از رودخانه‌ای بود که از میان گندم‌زاری می‌گذشت. مرد که غروب‌ها خسته از کار برمی‌گشت، ساعت‌ها به مزرعه، رودخانه و دختر با موهای پریشان روی شانه‌اش نگاه می‌کرد.
جمعه غروب مرد روبروی تابلو دراز کشیده بود که ناگهان آسمان تابلو پر از ابرهای تیره‌رنگ شد. ابرها آنقدر باریدند که آب رودخانه طغیان کرد و خانه‌ی مرد غرق آب شد. چند ساعت بعد همسایه‌ها، جسد مرد و دختر را از آب گرفتند.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *