امید و رویا

٭از سرزمینی که در آسمانش

دیگر هیچ ستاره‌ای چشمک نمی‌زند.

هیچ پرنده‌ای پرواز نمی‌کند.

و در زمینش

هیچ جنگلی سرود سبز رهایی

سر نمی‌دهد و

هیچ چشمه‌ای نمی‌جوشد.

زندگی،

لباس ژنده‌ی مرگ را به تن کرده و

آدم‌ها

لباسِ رفتن به پوست تنشان دوخته‌اند،

چه خواهد ماند جز آهی جانگداز!

گویی خدا هم

قصد رفتن دارد و

دست و دلش به خدایی نمی‌رود

این روزها!

 

٭همچون دریا
که هر شب خوابِ ماهی‌های گرفتار در تور را می‌بیند.
همچون آسمان
که خواب پرنده‌های پشت میله‌های قفس را،
یا مادری
که خوابِ نوزادی مُرده‌اش را،
من هر شب خوابِ شور و شوق زندگی را می‌بینم
که میان چنگال‌های چرک زمان

در خاوری دور
پرپر شد!

 

٭همه‌ی ابرهای آسمان را باریدیم
همه‌ی موج‌های دریا را گریستیم و
میان دشت چون اسب دویدیم و

دویدیم

تا نقطه‌ای شدیم و

کم کم ناپدید!

 

٭رویایی هست
که با دست کشیدن از آن
پر رنگ‌تر می‌شود و
با رها کردنش
بیشتر به دنبالت می‌آید!
با دور شدن از آن
نزدیک‌تر می‌آید!
و ضربان قلبت را چنان بدست دارد
که ناخدایی، سکان کشتی‌اش را
خلبانی، اتاق فرمان هواپیمایش را.

فرار بی‌فایده است
آنجا که

زنجیری به گردنت آویخته شده و
تو کشیده می‌شوی.

 

٭به جای رویاهایم
مشتی کلمه‌ی درهم جا مانده‌!
به جای دردهایم
فـریادی ماسیده

به دیواره‌های گوری دسته جمعی
که با سنگ سفیدی به نام زندگی

تزیین شده!

و ما مدام از جهنمی به جهنم دیگری

می‌رویم.

 

٭تنها سایه‌ی امن رویاست

که سراغ تو را می‌گیرد

در این تکاپوی تکراری.

 

٭چه دردناک است
دیدنِ رویایی نشکفته

که پرپر می‌شود در آغوش زمان!

 

٭آنقدر واژه‌ها را جابه‌جا می‌کنم
که رویاهایم
بتوانند دوباره نفس بکشند
زیر آوار زندگی.

 

٭به رود گوش می‌سپارم
آنقدر که از حرکت باز ایستد و
جنازه‌ی رویاهایم را با خود نبرد.
تا برای آخرین بار تن سردشان را
به آغوش بکشم.
بعد پاهایم، چشم‌هایم را ببندم
دهانم را ببندم و
در عمیق‌ترین نقطه‌ی رود
خودم را به خاطرات آب بسپارم.

 

٭میان آسمانِ رویاهایم پرواز می‌کنی و

امید داری هنوز

به شکار رویای دیگری!

 

٭هنوز ابهامِ نشسته در چشم‌هایت
گرمای تمام رنگ‌ها را
جذب می‌کند
الا رنگ عشق!
و سکوت
تنها کلام مشترک میان ماست

برای هر روز دورتر شدن.

 

٭هنوز سایه‌ی مرگ

در نوشته‌هایم قدم می‌زند.

سیگار می‌کشد و
با دود طرحِ قتلِ رویای دیگری را
می‌چیند!

 

٭بیا رویاها را
از میان ستاره‌ها بچینیم
چه باک از مُرده‌ بودن برخی از آنها!

 

٭بعد از مرگ یک رویا
چه دخترانی که لب به بله نگشودند
چه زنانی که به زادن کودکی نیندیشیدند
چه مردانی که غرق روزمرگی نشدند.
گاه انتخاب راهی حتی اگر زیبا
سرپوشی‌ست
بر همه‌ی دل‌شکستگی‌هایمان!

 

٭دیگر هرگز عکس‌های سیاه و سفید را
با قدرتِ خیال رنگ نمی‌زنم.
به امیدی محال در گذشته‌ها

پرسه نمی‌زنم و

به بوسه‌های ماه و ماهی در حوض آب
دل خوش نمی‌کنم.

که هر آنچه هست
لحظه‌ای‌ست
که در آن جاری هستیم.

 

٭ما گاهی زمین و زمان را
به پای هم می‌ریزیم.

گاهی رویاهایمان را.
گاهی هم بوسه‌ و آغوشی
همدیگر را مهمان می‌کنیم و
قلب‌هایمان را
به یکدیگر هدیه می‌دهیم.
زیبا نیست؟

 

٭دیگر صدای من
لابه‌لای کوچه‌باغِ شعر نمی‌پیچد.
اگر امید و رویا به سرزمینی دیگر بگریزند و
بر حصار دیگری بنشینند.
دیگر هیچ شاپرکی به دفتر شعرم سرک نمی‌کشد و
چون نرمه بادی رقص‌کنان بر گل‌واژه‌ای نمی‌نشیند.
اگر تو مرا انکار کنی
ای عشق!

 

٭دیروز امید و رویا دو دُرنای زیبایمان به سیبری مهاجرت کردند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *