اصرار بی‌جا

دقت کردی هر وقت پات به دکتر یا دندانپزشکی می‌رسد، تا مدتی علاوه بر بیماری که داری یا ترمیم دندانی که باید انجام بدهی، درگیر دندان‌های دیگر و چک‌آپ‌ها و… می‌شوی. آخرین دکتر رفتن من همینطور شد و این روزها در همان دوره‌ی طلایی هستم! دیروز ساعت‌ها در مرکز رادیولوژی بودم. ساعت هشت و ربع شب بود حدودا که از مرکز بیرون آمدم! در چنان حال جسمی و روحی بودم که فقط می‌خواستم به خانه برسم. فقط همین. سردردم دوباره اوج گرفته بود و منتظر اسنپ بودم که پسربچه‌ای سراغم آمد و کمک خواست. با نهایت صداقت گفتم پول همراهم نیست که به عابر بانک اشاره کرد و گفت عابر بانک اونجاست، تو رو خدا، تو رو خدا…

نه نای حرف زدن داشتم، نه نای بحث کردن، به دکه‌ی آن سمت خیابان نگاه کردم که از دستگاه ای‌تی‌ام نزدیک‌تر بود و می‌توانستم خوراکی‌ای بگیرم هم برای بچه. هم برای خودم که از حال نروم. اما در خودم نمی‌دیدم تا آنجا بروم. گوشی هم در آستانه‌ی خاموش شدن بود و امیدوار بودم لااقل ماشین برسد و هزینه‌ی اسنپ برداشت شود قبل از دشارژ شدن کاملِ گوشی.  در حال کلنجار رفتن با پسربچه بودم، گویی فهمیده بود بی‌دفاعم و دست بردار نبود. انگار سی‌دی‌اش روی “خاله تو رو خدا” گیر کرده بود. متاسفانه مدام نزدیک‌تر می‌شد و کاملا بی‌توجه بود به اینکه گفتم حالم بد است، سرم دارد می‌ترکد و برگه‌های آزمایش و رادیوگرافی دستم را نشانش دادم، حتی به عابرهای دیگر اشاره کردم، برود از آنها کمک بگیرد و وقتش را هدر ندهد.

در حال جسمی و روحی بدی بودم و پسربچه هم که متوجه بی‌دفاع بودن و ناتوان بودنم شده بود، ول کن قضیه نبود. اگر چند دقیقه، فقط چند دقیقه‌ی دیگر ادامه می‌داد، رسما دیوانه می‌شدم.

فکر کردم ما چقدر می‌توانیم خطرناک باشیم، پسربچه‌ای که طلب کمک می‌کرد، چون شکارچی‌ای که حیوان ضعیفی ببیند هر لحظه عرصه را تنگ‌تر می‌کرد، من در نهایت استیصال در حال انفجار بودم و به زور خودم را نگه داشته بودم، بچه را نرنجانم و خاطره‌ی بدی برایش به جا نگذارم. فکر کردم طلب کردن هم آداب خودش را دارد، اصرار بد موقع و بی‌جا، ممکن است کار را بدتر کند.

و چه رویاهایی را که خود من همین‌گونه نسوزانده‌ام. بی‌آنکه فرصتی به آنها بدهم، تغییراتی ایجاد کنم، صبوری کنم. آنقدر بر در بسته کوفته‌ام که اصلا یادم رفته چرا پشت در هستم، مضحک به نظر می‌رسد ولی پیش می‌آید. خیلی راحت هم پیش می‌آید. لااقل برای من اینگونه بود. باید مدتی از آن دوره بگذرد تا بتوانی عملکردت را تجزیه تحلیل کنی. تا ببینی چرا به دری، آن هم بسته، رسیده‌ای به جای رویاهایت؟! چرا گم کردی رویاهایت را؟ چرا به بیراهه رفته‌ای؟ چرا به جای خودت به سرهای پشت در ایمان آورده بودی که اگر به “آغاز فصل سرد” هم ایمان می‌آوردی شرایطت بهتر بود.

برای همین است می‌گویند آگاهی درد دارد، هرچند دردش می‌ارزد به همه‌ی ندانم‌کاری‌ها و ندانستن‌ها، شاید توشه‌ای شود برای بقیه‌ی راه.

وقتی از ویرایش حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

 

حدود ساعت هشت و ربع دیشب بود که بالاخره از مرکز بیرون آمدم! حال جسمی و روحی‌ام طوری بود که فقط می‌خواستم به خانه برسم. فقط همین. سردردم دوباره اوج گرفته بود. منتظر اسنپ بودم که پسربچه‌ای سراغم آمد و کمک خواست. گفتم پول همراهم نیست. به عابر بانک اشاره کرد و گفت عابر بانک اونجاست، تو رو خدا خاله، تو رو خدا…
نه نای حرف زدن داشتم، نه نای بحث کردن. به دکه‌ی آن سمت خیابان نگاه کردم که از دستگاه ای‌تی‌ام نزدیک‌تر بود و می‌توانستم خوراکی‌ای بگیرم هم برای بچه، هم برای خودم که از حال نروم. اما در خودم نمی‌دیدم تا آنجا بروم. گوشی هم در آستانه‌ی خاموش شدن بود و امیدوار بودم لااقل ماشین برسد و هزینه‌ی اسنپ برداشت شود. در حال کلنجار رفتن با پسربچه بودم که فهمیده بود بی‌دفاعم و دست بردار نبود. انگار سی‌دی‌اش روی “خاله تو رو خدا” گیر کرده بود. متاسفانه مدام نزدیک‌تر می‌شد و کاملا بی‌توجه بود به اینکه گفتم حالم بد است، سرم دارد می‌ترکد و برگه‌های آزمایش و رادیوگرافی دستم را نشانش دادم، حتی به عابرهای دیگر اشاره کردم، برود از آنها کمک بگیرد و وقتش را هدر ندهد.
اگر چند دقیقه، فقط چند دقیقه‌ی دیگر ادامه می‌داد، رسما دیوانه می‌شدم.
در نهایت استیصال و کلافگی بودم. به زور خودم را نگه داشته بودم، بچه را نرنجانم. فکر کردم طلب کردن هم آداب خودش را دارد، اصرار بد موقع و بی‌جا، ممکن است کار را بدتر کند.
و چه رویاهایی را که خود من همین‌گونه نسوزانده‌ام. بی‌آنکه فرصتی به آنها بدهم. آنقدر پشت در بسته مانده‌ام که اصلا یادم رفته چرا پشت در هستم، مضحک به نظر می‌رسد ولی پیش می‌آید. لااقل برای من اینگونه بوده است. باید مدتی از آن دوره بگذرد تا بتوانی عملکردت را تجزیه تحلیل کنی. تا ببینی چرا به جای رویاهایت به دری، آن هم بسته، رسیده‌ای؟!

 

البته که این ویرایشِ اول مطلب هست و قطعا می‌توان متن را منسجم و فشرده‌تر هم نوشت.

عکس از zuhal.azazi@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *