اشعاری از مارگوت بیکل

.دلتنگی‌های آدمی را

باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را

آسمان پُر ستاره نادیده می‌گیرد،

و هر دانه‌ی برفی

به اشکی نریخته می‌ماند.

 

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

 

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می‌کنم

که چراغ‌ها و نشانه‌ها را

در ظلمت‌مان

ببیند.

گوشی

که صداها و شناسه‌ها را

در بیهوشی‌مان بشنود.

برای تو و خویش، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم.

گاه

آنچه ما را به حقیقت می‌رساند

خود از آن عاری است

زیرا

تنها حقیقت است

که رهایی می‌بخشد.

می‌خواهم آب شوم

در گستره‌ی افق

آن‌جا که دریا به آخر می‌رسد

و آسمان آغاز می‌شود

 

می‌خواهم با هر آنچه مرا دربر گرفته یکی شوم.

 

حس می‌کنم و می‌دانم

دست می‌سایم و می‌ترسم

باور می‌کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد.

 

می‌خواهم آب شوم

در گستره‌ی افق

آن‌جا که دریا به آخر می‌رسد

و آسمان آغاز می‌شود.

پس از سفرهای بسیار و

عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفان‌خیز،

بر آنم که

در کنار تو لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وانهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت درآیم و

در کنارت پهلو گیرم

 

آغوشت را بازیابم:

استواریِ امن زمین را

زیر پای خویش.

بر آنچه دلخواه من است

حمله نمی‌برم

خود را به تمامی بر آن می‌افکنم

اگر بر آنم

تا دیگر بار و دیگر بار

بر پای بتوانم خاست

راهی به جز اینم نیست.

یخ آب می‌شود

در روح من

در اندیشه‌هایم

بهار

حضور تو است

بودنِ تو است.

از کسی نمی‌پرسند چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید

از عادات انسانیش نمی‌پرسند

از خویشتنش نمی‌پرسند.

 

زمانی

به ناگاه

باید با آن رو در روی درآید

تاب آرد

بپذیرد

وداع را

درد مرگ را

فروریختن را،

تا دیگر بار

بتواند که برخیزد.

گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو

تا بدان جا برمت که می‌خواهی.

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری،

زورقی که هیچگاه واژگون نشود

به هر اندازه که ناآرام باشی

یا متلاطم باشد

دریایی که در آن می‌رانی.

موطن آدمی را بر هیچ نقشه‌یی نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی‌ست که

دوستش می‌دارند.

… خش خش برگ‌ها زیر قدم‌هایم

می‌گوید: بگذار تا فروافتی

آنگاه راه آزادی را بازخواهی یافت.

عشق عشق می‌آفریند

عشق زنده‌گی می‌بخشد

زنده‌گی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می‌آفریند

دلشوره جرات می‌بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می‌آفریند

امید زنده‌گی می‌بخشد

زنده‌گی عشق می‌آفریند

عشق عشق می‌آفریند.

مارگوت بیکل

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *