اسکه‌ای چوبی و متروکم

اسکله‌ای چوبی وُ متروکم
در جزیره‌ای دورافتاده
که مدت‌هاست دیگر
کشتی‌ای کنارم پهلو نمی‌گیرد.

بار نمی‌گیرد،
بار نمی‌اندازد.

و مرغانِ دریایی به دامنم باز نمی‌گردند و

جوجه‌هایشان از تخم سر در نمی‌آورند!

دیگر حتی دختربچه‌ای با روبانی صورتی رنگ به بافه‌ی موهایش و

پیراهنی کوتاه و پاهای نحیف

سراغ صدف‌ و حلزون و قلعه‌های شنی را نمی‌گیرد.

و آن مردِ جوان سر قرار با معشوقش نمی‌آید!

معشوقی که ساعت‌ها در ساحل راه می‌رود و

راه می‌رود.
اشک‌هایش را

در اشکدانی فیروزه‌ای‌ رنگ

به آب دریا می‌سپارد و

می‌اندیشد
عشق
شاید همان تخته‌ پاره‌ای‌ست
میان موج‌های سهمگین طوفان

که معشوقش به آن چنگ انداخته
غافل از اینکه بداند

بویِ خونِ سر انگشت‌های خراشیده‌اش با تخته
خوابِ کوسه‌ها را آشفته می‌کند!

آری

من همان اسکله‌ی چوبی‌ و متروکم

در جزیره‌ای دورافتاده

نشسته در قابِ رویِ دیوارِ فانوس دریایی

که پسربچه‌ای با پاچه‌های بالا زده در ساحل و تخم لاک‌پشتی در دست

آرزوی بالا رفتن از پله‌هایش را در سر دارد

پله‌هایی که سال‌هاست

سنگینی وزن آدمی را احساس نکرده‌اند

و موریانه‌ها

تا اعماقشان را جویده‌اند!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *