از یه جایی به بعد

دقت کرده‌ای وقتی گرسنگی از حد معینی می‌گذرد، اشتهایمان را از دست می‌دهیم؟

بارها شنیده‌ایم که می‌گویند وقتی میزانِ درد از واحد معینی می‌گذرد، بدن شوکه می‌شود و دیگر درد را حس نمی‌کند. مثل آستانه‌ی شنوایی هر موجودی که ماکزیمم و مینیممی دارد. بالاتر و پایین‌تر از آن را نمی‌شنویم اما این نشنیدن، دلیلی بر عدم وجودشان نیست.

گویی از یک جایی به بعد گرسنگی و درد را درک نمی‌کنیم. همانطور که محبت و آسایش را هم. آنجا که ثروتمندها نمی‌دانند با ملال ناشی از رفاه در زندگی‌شان چه کار کنند.

و مثل خیلی از “از یک جایی به بعدهای زندگی” که باعث تغییری بنیادی در ما می‌شوند، و ما را دچار تحول می‌کنند.

از آنجا به بعد یا جدی‌تر به زندگی می‌چسبیم و یا بی‌خیال می‌شویم، رها می‌کنیم.

دوست عزیزی، آذین جهانیان، نوشته بود:

((فکر می‌کنم فرق نکردن دقیقا همین کار را با روح آدمی انجام می‌دهد. وقتی برایت معنی فرق کردن از دست برود، خودت می‌مانی و خودت… و من فکر می‌کنم برای آدمی اگر این پایان داستان نباشد، می‌تواند جایی باشد حوالی همان آخرها و پایان…))

 

و من این روزها فکر می‌کنم مدام در برابر این “از یک جایی به بعدها” قاطعانه‌تر و با تردید کمتری میگذرم، از پل‌هایی از وقایع و احساساتی که هر چقدر هم فکر می‌کنی از آنها عبور کرده‌ای، لحظه‌ای چنان میخکوبت می‌کنند که جا می‌خوری. اما این‌ها را دلیل بر عدم موفقیتت نمی‌گذاری که بخش‌هایی از فرایند هستند.

گویی از یک جایی به بعد به این نتیجه می‌رسی که هیچ سیاه و سفیدی وجود ندارد، هیچ خوب و بدی، هیچ خیر مطلق و شر مطلقی. همه چیز در گستره و طیفی اتفاق می‌افتد که برای ما قابل درک و هضم هستند.

خودم هم باورم نمی‌شود من همان شهلای دیروزم، همان شهلایی که نمی‌‌دانست به کدام در بزند برای عزیزی که در حال مبارزه‌ای سخت در زندگی است.

باید قدری دورتر، آرام‌تر بلکه کمی موثرتر باشیم.

 

عکاس: بهزاد ساوانا

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *