از نفرتی لب‌ریز، احمد شاملو

از نفرتی لب‌ریز

 

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده‌کنان به رقص برخاستیم

ما نعره‌زنان از سرِ جان گذشتیم…

 

کسی را پروای ما نبود.

 

در دوردست

مردی را به دار آویختند.

کسی به تماشا سر برنداشت.

 

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالبِ خود

برآمدیم.

 

 

عکس‌ها:

گوشه‌هایی از آنچه این روزها بر ما می‌گذرد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *