از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم، هاروکی موراکامی

برش‌هایی از کتاب:

.سامرست موام زمانی گفته بود که در پس هر اصلاح صورت، فلسفه‌ای نهفته است… مهم نیست که عمل چه اندازه عادی و پیش‌پاافتاده به نظر بیاید بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به‌صورت عملی تفکربرانگیز و حتا تامل‌برانگیز در آید.
تفکر یک دونده‌ی ماراتن حین دویدن: درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.

+++
.اساسا یک نویسنده محرکی درونی و خاموش دارد و در پی کسب تایید از جهان بیرون نیست.
.فقط می‌دوم. دویدن در خلا(بدون فکر کردن) شاید هم بتوان آن را طوری دیگر مطرح کرد: می‌دوم تا خلئی را به دست آورم.
.لطمه‌ی روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.
.هر گاه با قضاوتی ناعادلانه روبه‌رو می‌شوم(دست‌کم از نظر طرز فکرم) و یا کسی که به او اعتماد دارم شرایطم را درک نمی‌‌کند، کمی بیشتر از حد معمول می‌دوم.

+++
.از سوی دیگر، زندگی در معرض روابط مختلف، روالی نیست که بتوان تا مدتی ادامه‌اش داد. حالت مدرسه را دارد که باید وارد آن شوید، چیزهایی بیاموزید و سپس خارج شوید.
.بدین ترتیب دویدن هم مانند سه وعده‌ی خوراک در روز- و نیز خواب، تکالیف خانه و کار- وارد برنامه‌های روزمره‌ی زندگی‌ام شد.
.زندگی اساسا ناعادلانه است اما حتا در آن صورت نیز امکان یافتن شکلی از عدالت در آن وجود دارد.(مثال افرادی که زود وزن اضافه می‌کنند و به سمت ورزش می‌روند و مشکلات پیری کمتر…یا مقایسه‌ی نویسنده کوششی با نویسنده مستعد و جوششی که ممکن است چشمه‌ی الهامش جایی تمام شود و… )

.فقط آنهایی به نتیجه خواهند رسید که با تمام وجود به سمت آن، هدف، رفته باشند.(بی‌توجه به تشویق یا انکار دیگران)
.مهم‌ترین نکته‌ای که در مدرسه یاد می‌گیریم آن است که مهم‌ترین نکته‌ها را در مدرسه نمی‌توان یاد گرفت.

-موراکامی: تابه‌حال پیش آمده دوند‌ه‌ای در سطح شما روزی نخواهد بدود و به جایش دوست داشته باشد در خانه بماند؟
-توشیهیکو سکو: مسلما. هر روز!

+++

.عضلات به سختی شکل می‌گیرند اما به سادگی تحلیل می‌روند. چربی‌ها به سادگی شکل می‌گیرند و به سختی تحلیل می‌روند.(نوشته‌ی پوستری در باشگاه)

.به سه دلیل در آن رقابت، دو، ناکام ماندم: تمرین ناکافی، تمرین ناکافی، تمرین ناکافی… (تاثیر افزایش سن بر عملکرد و غرور…)

.اعتقاد دارم که گاهی نمی‌توان جلو باخت را گرفت. آدم که همیشه برنده نیست… از طرفی دوست ندارم که یک اشتباه را دوبار تکرار کنم. به نظرم بهترین کار آن است که آدم از اشتباهش درس بگیرد و روش اصلاح‌شده را دفعه‌ی بعد عملا به کار بندد تا نتیجه‌اش را مشاهده کند…

.بازخوانی یادداشت‌هایم و تلاش برای یکپارچه کردن آن‌ها کمک می‌کند تا بر راه رفته نظر بیندازم و افکار و احساسات آن‌زمانی را دوباره کشف کنم. این کار را به قصد تشویق و تنبیه خود، هر دو، انجام می‌دهم. از طرفی، حکم نوعی بیدارباش برای انگیزه‌ای را دارد که آن زمان جایی در طول مسیر به خواب رفته است. به عبارت دیگر، برای سروسامان دادن به افکارم دست به نوشتن کتاب زده‌ام… چرا که تحلیل نهایی همواره با درک ماوقع به دست می‌آید…

.یونان مهم اصلی ماراتن است.

.استنباط من این است که برخی فرایندها را نمی‌‌توان تغییر داد. حال اگر انسان بخشی از آن فرایند باشد، تنها کاری که از دستش برمی‌آید کسب قابلیت انعطاف‌پذیری و تغییر شکل… از طریق تکرار یک عمل است. بدین ترتیب فرایند یادشده بخشی از هویت فرد می‌شود.(پذیرش تکرارِ تاثیر افزایش سن بر نتایج)

+++

-مهم‌ترین قابلیتی که یک رمان‌نویس باید از آن برخوردار باشد، چیست؟
-خب مسلم است: استعداد… اما استعداد هم عیب و نقصی دارد. در بیشتر موارد، فرد بااستعداد نمی‌تواند کمیت و کیفیت استعداد خویش را مهار کند. اگر میزان آن را کافی نداند و بخواهد دامنه‌ی آن را گسترش دهد و یا با امساک بخواهد زمان بیشتری از آن بهره بگیرد، در هر صورت با مشکلات عدیده‌ای مواجه خواهد شد. استعداد از قوانین خاص خود پیروی می‌کند و هر وقت بخواهد فوران می‌کند. وقتی هم که چشمه‌‌ی آن بخشکد، خشکیده است و دیگر کاری از دست کسی برنمی‌آید.

.اگر از من بپرسند که دومین قابلیت مهم یک رمان‌نویس چیست، پاسخ آن را نیز بسیار ساده و بدیهی می‌یابم: تمرکز -یعنی همان توانایی معطوف ساختن تمامی استعدادهای محدود خود بر امور اساسی در لحظه.
.قابلیت مهم بعدی برای یک رمان‌نویس، استمرار و پایداری است.
.خوشبختانه این دو آموزه – تمرکز و استمرار – چون اکتسابی هستند و کارایی‌شان با تمرین و تکرار بالاتر می‌رود، تفاوتی اساسی با استعداد دارند. با هر پشت میز تحریر نشستن و واداشتن خود به تمرکز بر موضوعی می‌توان هر دو را فرا گرفت. از بسیاری جهات شبیه ورز دادن عضلات است…
.ریموند چندلر، نویسنده‌ی برجسته‌ی داستان‌های جنایی، یک‌بار در نامه‌ای اعتراف کرده بود که هر روز حتا اگر یک خط هم ننویسد پشت میز تحریرش می‌نشیند و بر موضوعی تمرکز می‌کند.
.آدم که پا به سن می‌گذارد یاد می‌گیرد با داشته‌هایش حتا خوشحال هم باشد. یکی از معدود مزیت‌های پیری همین است.
.اگر کاری ارزش دارد با تمام توان- یا در مواردی، با توانی فراتر از حد تصور- انجامش بده.
.ادبیات به دیده‌ی من پدیده‌ای بداهه، یکپارچه و هماهنگ است، چیزی واجد شوری طبیعی و راستین. نوشتن رمان برای من شبیه بالا رفتن از کوهی با شیب‌های تند است، با کوشش و تقلا از صخره بالا کشیدن و پس از آزمونی سخت و طولانی به قله رسیدن.
.((من انسان نیستم. نوعی ماشینم. احساس معنایی ندارد. فقط باید رو به جلو حرکت کنم.)) این جملات را با خود تکرار می‌کردم… ولی در آن لحظات باید به خود می‌قبولاندم که این آگاهی‌ها فقط شکل‌های ذهنی و ساختگی هستند، نه چیزی دیگر… تکراری لفظی و مکانیکی. می‌کوشم ابعاد دنیای ملموس پیرامون را هر چه کوچک‌تر کنم. فقط باید به سه متر جلوتر نگاه‌ کنم، نه بیشتر. تمام پدیده‌های خارج از این محدوده چه اهمیتی دارند… استدلال حقیر من برای بقا در جایگاه انسان – نه ببخشید، در جایگاه یک ماشین – همین بود… من راه نرفتم، حتا به اندازه‌ی یک قدم. بارها ایستادم تا حرکات کششی انجام دهم ولی یک‌بار هم راه نرفتم. به آنجا رفته بودم که بدوم نه راه بروم… هرقدر آهسته می‌دویدم مهم نبود، فقط نباید راه می‌رفتم. یکی از قوانین من بود و اگر آن را می‌شکستم هیچ بعید نبود که قوانینی دیگر را نیز پشت‌سرش بشکنم… ناگهان احساس کردم که در حال عبور از محدوده‌ای خاص هستم… احساس عبور از درون یک محدوده. انگار جسمم بدون هر گونه تماس از درون یک دیوار سنگی گذشته باشد…ناگهان دریافتم که در طرف دیگر دیوار هستم. مطمئن بودم از درون آن گذشته‌ام.
.من می‌دوم، پس هستم.
… معمولا موقع نزدیک شدن به خط پایان یک مسابقه ماراتن فکروذکرم آن است که هر چه زودتر آن را به پایان برسانم و قضیه را فیصله بدهم… ولی هر قدر به انتهای این مسابقه‌ی فوق ماراتن نزدیک می‌شدم هیچ نشانی از حالت قبلی در خود نمی‌یافتم. خط پایان فقط یک نشانه‌گذاری موقت است و اهمیت چندانی ندارد. مثل زندگی خود ما است. صرف وجود نقطه‌ی پایان بر معنامند بودن حیات دلالت نمی‌کند. فقط در حکم یک نشانه‌گذاری موقت است یا شاید استعاره‌ای غیرمستقیم برای ماهیت گذرای حیات. بسیار فلسفی است… و این یعنی آن‌که موفقیتم در رسیدن به خط پایان در تمامی مسابقات ماراتن تکرار شده است.
.آدم اگر با تمام قوا پا به میدان نگذارد به آخر خط ماراتن نخواهد رسید.
.جسم، درست همانند جان و اندیشه‌ی ما، هزارتویی پیچ‌درپیچ است. به هر طرف بپیچید، پیچی دیگر، پنهان و تاریک، پیش روی شماست.
تا زمانی‌ که دوباره از حضوری موفق در یک مسابقه احساس رضایت نکنم، به دویدن در ماراتن ادامه خواهم داد و مغلوب آن نخواهم شد. حتا اگر پیر و ناتوان شوم، حتا اگر دوستان و آشنایان مرا بر حذر دارند که وقت کنار کشیدن است، از پا نخواهم نشست. تا زمانی که قدرتی در بدن داشته باشم، خواهم دوید. حتا اگر زمان و رکوردم بدتر شود، به تلاش ادامه خواهم داد -شاید حتا تلاشم مضاعف شود – تا به هدف خود که رسیدن به خط پایان ماراتن باشد، دست پیدا کنم… سرشت من چنین است.
.شانزده سالگی سن بسیار دردسرسازی است. آدم مدام نگران مسائل جزئی است، نمی‌تواند با هیچ شیوه‌ی معقولی جایگاه خود را تعیین کند، در کارهای عجیب و بی‌مورد تبحر پیدا می‌کند و اسیر احساسات گنگ و متناقضی است.
.مهم نیست چقدر پیر باشم، تا زمانی که نفس می‌کشم، همواره نکته‌ای جدید درباره‌ی خود کشف خواهم کرد.
.نکته‌ای که آن روز بیش از هر چیز دیگر مرا خوشحال کرد لذت بردن از مسابقه با تمام وجود بود… اما در عوض نهایت تلاش خود را به کار گرفتم و در پایان مسابقه از عملکرد خود کاملا راضی و خشنود بودم.
.بله رنج‌آور هم بود و گاه‌گاهی که اسیر احساسات می‌شدم دلم می‌خواست خود را از زیر آن‌همه بار خلاص کنم… دقیقا به خاطر چیرگی بر این رنج است که ما زنده بودن را به معنای اخص کلمه درک می‌کنیم – یا دست‌کم به درکی نسبی از آن می‌رسیم.

.چه این کار به درد کسی یا چیزی بخورد چه نخورد، خوشایند باشد یا ذره‌ای خوشایند نباشد، مهم‌ترین نکته در ارزیابی نهایی همان است که به چشم نمی‌آید بلکه در وجود شخص احساس می‌شود. انسان برای رسیدن به چیزی ارزشمند گاهی لازم است به اعمال به ظاهر بی‌خاصیت دست بزند. باید توجه داشت که فعالیت‌های به ظاهر بیهوده ممکن است به نتایجی غیرقابل انتظار منجر شوند.
.دو استقامت از من آدمی ساخته است که امروز می‌بینید… چشم‌انداز مقابل را تا چشم کار می‌کند، در نظر خواهم داشت. هر چه باشد من دونده‌ی دوهای استقامت و طولانی هستم.

.روزی اگر سنگ قبری داشته باشم و بتوانم چیزی بر آن حک کنم، این‌ها را خواهم نوشت:
هاروکی موراکامی
۱۹۴۹_…
نویسنده و دونده
کسی که تا توانست راه نرفت.

.و در نهایت، این کتاب را به تمام دوندگانی که بر جاده دیده‌ام – کسانی که ازشان جلو زده‌ام و کسانی که از من جلو زده‌اند – تقدیم می‌کنم. بدانید که بدون وجود شما، من هیچ‌وقت نمی‌توانستم به دویدن ادامه دهم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *