آیینه‌ی مرگ

و مرگ

تنها آیینه‌ای بود

که مرا روبروی خودم نشاند

و من

سرزمین جنگ‌زده‌‌ای بودم

که زیر پوتین‌ها ویران شده.

و من

سرزمین جنگ‌زده‌ای بودم

که بوی دود و خاک و خون می‌دهد…

.

امید را اما

هر چقدر در شورابه‌ی چشمانم غرق می‌کنم

باز تنها

تصویر تو را منعکس می‌کند!

و من نمی‌دانم چرا

نور به جای اشیاء،

از افکارم بازتاب می‌شود این روزها؟!

و من نمی‌دانم چرا

با اینکه هنوز دستم از دنیا کوتاه نشده

دستم از دست‌های تو کوتاه شده؟!

و من نمی‌دانم چرا

این شعر تمام نمی‌شود

و پرنده‌ی مهاجر به آشیانه بازنمی‌گردد؟!

.

و چشمانم

سیاه‌چاله‌ای‌ست

که زمان را به بازی می‌گیرد

و تو با سرعتی

بیش از سرعت نور از من دور می‌شوی

ای عشق!

 

عکس: فاطمه فانی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *