آوار کلمات

 

انگار که دست‌، پاها و دهانم را بسته باشند و چشم‌بندی به چشم‌هام زده باشند.

بعد هم یکریز گفته باشند و گفته باشند و گفته باشند. بی‌آنکه اجازه‌ی حرف زدنی داده باشند!

 

احساس می‌کنم دنیا دور سرم می‌چرخد.

آنقدر هم تند می‌چرخد که همه‌ی رنگ‌ها ترکیب می‌شوند و دنیا صفحه‌ی تلویزیونی سیاه سفید می‌شود.

احساس می‌کنم نه جانِ ماندن دارم، نه دلِ رفتن. میان شعله‌های آتشی گرفتار شده‌ام که آب هیچ دریایی نمی‌تواند این شعله‌ها را خاموش کند!

احساس می‌کنم بیشتر از هر زمانی در زندگی معلق و بلاتکلیفم.

احساس می‌کنم دارم زیر آوارِ کلمات له می‌شوم.

نه این عادلانه نیست.

به هیچ وجه عادلانه نیست.

 

اما آموخته‌ام که رخدادها را بپذیرم.

آنها را انکار نکنم.

تابع احساساتم نباشم که گذرا هستند.

در بدترین شرایط هم منطقی و شرافتمندانه رفتار کنم.

عجله‌ای برای اثبات هیچ چیز به هیچ کس نداشته باشم.

هر کسی حق دارد نظر بدهد حتی اگر با آنچه من حس کرده، دیده، شنیده و درک کرده‌ام متفاوت باشد.

می‌توانم هر احساسی داشته باشم، مثلا دلشکسته، دلخور، خسته، رنجیده اما نمی‌توانم هر رفتاری داشته باشم. نمی‌توانم بیش از حد به این احساسات هر چقدر هم دردناک بها بدهم.

لااقل می‌توانم به موقعیتی برسم که من هم از زاویه دید خودم به صورت موثری حرف بزنم.

قرار نیست دنبال مقصر بگردیم، قرار نیست خورشید از پشت ابر بیرون بیاید به تمامی، که ابهام جزء لاینفک زندگی‌ است. که هر کس حقیقت را از دید خود می‌بیند و هرگز یک حقیقتِ واحد وجود ندارد.

در بهترین شرایط شاید بتوانیم زاویه‌ی نگاهمان را به همدیگر نزدیک‌تر کنیم.

 

در کنار این مسئله که هنوز از کل ماجرا باخبر نیستم و شاید فقط “لا الله‌”ی است که به “الا الله”اش با تاخیر خواهم رسید.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *