آن تاریکترین لحظه قبل از سحر

آخرین پرنده را هم رها کردم

اما هنوز غمگینم

چیزی در این قفس خالی هست

که آزاد نمی‌شود.

((گروس عبدالملکیان))

 

 

این شعر را بارها خوانده‌ و شنیده‌ای، در کتاب یا صفحات مجازی و…

ولی این بار خوانش متفاوتی از آن داری. انگار حرفی باشد که هرگز به زبان نیاورده‌ای، رازی که به کسی نگفته‌ای، گنجی که قایمش کرده‌ای، جمله‌ای که آن را زیسته‌ای.

 

به نشانه‌ها اعتقاد داری. آنها می‌توانند زندگی را برایت بامعناتر کنند. اینکه امروز به صورت کاملا اتفاقی با این شعر مواجه شدی و انگار تازه درکش کردی! اصلا انگار این شعر نزدیک‌ترین حس و حال را به تو داشت نسبت به تمام خوانش‌های قبلی!

غمگینی و می‌دانی احساسی گذراست، مثل احساس استیصالی که عصر داشتی.

 

همیشه از اینکه انجامِ کاری به لحظه‌های آخر بیفتد، بیزاری. تمام تلاشت را می‌کنی درگیر چنین موقعیتی نشوی ولی همه چیز دست تو نیست، مثل امروز عصر که دلت می‌خواست رها کنی. خودت می‌دانستی دقایقِ قبل از طلوع خورشید است، همان تاریک‌ترین لحظه‌ی قبل از سحر که بعدش شاهد نور و گرمای خورشید خواهی بود. می‌دانستی قسمت عمده‌ی مسیر را آمده‌ای، چیزی به قله نمانده. چهار ماه تحت هر شرایطی پیش رفته‌ای، حتی اگر بی‌حوصله، حتی اگر خسته، یا بیمار.

خودت بهتر از هر کسی می‌دانستی باید بگذرانی‌اش، بهتر از هر کسی می‌دانستی به خاطر فشار زیادی که داری تحمل می‌کنی این حس و حال را داری. می‌دانستی ته دلت می‌خواهد ادامه بدهی و روشنایی روز را جشن بگیری.

 

حالا هم می‌دانی چیزی که ناراحتت کرده آنقدرها هم مهم نیست.

به خودت می‌گویی: تو حق داری ناراحت شوی، و ناراحتی‌ات را به رسمیت بشناسی اما حق نداری در این حال بمانی شهلا.

فقط ادامه بده.

دنیا هیچ چیزی به تو بدهکار نیست، دقیقا هیچ چیزی.

کمی بیشتر هم دقت کنی، نکات جذاب‌تر و بامعناتری پیدا می‌کنی!

و “معنا” شاید واژه‌ی گمشده‌ی زندگیِ من بوده در تمام این سال‌ها. وقتی معناها و نشانه‌ها را دنبال می‌کنی، کاستی‌ها و دلخوری‌ها رنگ می‌بازند.

و تازه متوجه زیبایی و ارزش واقعیِ دستاوردهایت می‌شوی!

دستاوردهایی که گاه آنقدر شخصی و پنهان‌اند که حتی از دید خودت هم دور می‌مانند.

 

تصویر:

حمیدرضا امیری

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *