آسمان بار امانت نتوانست کشید

تصویری که از صبح جلوی چشم‌هام می‌آید تصویر پخش شدن رگه‌های سیاه و رو به گسترش، توی آب زلالی‌ است. بارها تجربه کرده‌ام که تحمل درد خود به مراتب راحت‌تر از درد دیگران است.

تمام مدتی که از رویایی دست کشیده بودم، و حس می‌کردم ته دنیا هستم، عکس می‌گرفتم آن هم با لبخند تا یادم باشد هنوز زنده‌ام، هنوز نفس می‌کشم، هنوز می‌توانم بلند شوم، لباس‌هایم را بتکانم و راه بیفتم اما بعد که شرایط جامعه بهم ریخت، نمی‌توانستم، نمی‌شد. حتی حالِ گرفتن عکس نداشتم، چه برسد به لبخند زدن. حس نادیده گرفته شدن، تحقیر شدن از حس‌های دردناکی بودند که خیل عظیمی با آن‌ها مواجه بودند.

درد همیشه بخشی از من بود به عنوان یک دختر و بعدها یک زن. تا حدی که تمام زندگی و فعالیت‌های روزانه و حتی اهداف کوتاه مدت و بلند مدتم را تحت تاثیر قرار می‌داد. شرایط روحی، بیماری همه گیر کرونا و استرس‌های ناشی از آن، شرایط را بدتر هم می‌کرد. دردی که طبیعی هم می‌نمود.

اما وقتی به عزیزی فکر می‌کنم که با وجود سن کم‌ درد جسمی سنگینی را تحمل می‌کند، بند بند تنم می‌خواهند از شدت درد از هم جدا شوند. بند بند تنم می‌خواهند تکه پاره شوند.

من که درد جسمی همیشه بخش غیرقابل انکار زندگی‌ام بوده، زیباترین لحظه‌هایم را کمرنگ کرده و لحظه‌های تلخ زندگی را سخت‌تر، در برابر درد و رنجی که این عزیز می‌کشد، احساس می‌کنم نسبت به سلامتی‌ام ناشکر بوده‌ام. احساس حماقت می‌کنم. و کاش می‌شد دردهایش را از او می‌گرفتم و خودم تحمل می‌کردم. و کاش رنج زیستنش را می‌توانستم به دوش بکشم و کاش…

و اینجاست که یادم می‌آید که رنج انسان بودن را نه کوه، نه آسمان قبول کرد و انسان آن را متحمل شد. و این بیت از شعر حافظ چقدر زیبا این مسئله را مطرح می‌کند.

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند.

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *