آرخه‌ی جهان

گاهی دیگر توان درد کشیدن ندارم. آنقدر رگباری و پشت سرهم و حتی با هم اتفاق می‌افتند که اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌دهند.

و آنقدر از لحاظ روحی ضعیف می‌شوم که تحمل سردرد معمولی را هم ندارم.

می‌دانم بعضی دردها طبیعی‌ترین بخش زیست ما هستند، می‌دانم میزان درد و آستانه‌ی درد افراد هم متفاوت است. ولی گاهی چنان زندگی آدم را تحت تاثیر قرار می‌دهند که بین بودن و نبودنش کلی فرق است.

یا باید به سیم آخر زد و قرص پشت قرص خورد، یا باید تحمل کرد. و مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که آسیب و عوارض قرص‌ها به مراتب کمتر از فشارهای روانی ناشی از تحمل درد است.

 

و جالب اینکه وقتی به افرادی فکر می‌کنم که بیماری سختی دارند یا در پی روزنه‌ی امیدی از این در به آن در می‌زنند، و یا به دوره‌ی کهنسالی و دردهای ممتد و پیوسته‌ی آن زمان فکر می‌کنم، خجالت می‌کشم.

 

اما واقعیت اینجاست که درد را از هر طرف بنویسی درد است و هر جور تحملش کنی درد و از حدی بگذرد مختل‌کننده است و بعضی وقت‌ها فلج‌کننده. برای بعضی‌ها کوتاه مدت است و برای بعضی‌ها طولانی مدت و نگران‌کننده‌تر و اضطراب‌آورتر.

 

دیشب که مطالب بالا را نوشتم، منتشر نکردم، نه حال مساعدی داشتم که بدانم دقیقا چه نوشته‌ام و نه مطالب چندان خوشایند بود.

از طرفی دلم نمی‌خواست جنبه‌ی غُر زدن داشته باشد. واقعیت اینجاست که خدا را شکر من تن و بدن سالمی دارم و قدردانم.

 

اما سوال اینجاست که چطور می‌شود از دل تجربه‌ی دردی حتی جسمانی به درک عمیق‌تری رسید نسبت به جهانِ هستی؟

 

هر چقدر بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که جوهرِ جهان هیچ چیز نیست مگر اندوه است و درد. کمی پیش‌تر که می‌روم و دلایل رنج را می‌شمارم به این نتیجه می‌رسم که آرخه‌ی حقیقی جهان حس دوست داشتن و مالکیت است!

 

به یاد بیاوریم آخرین رنج و دردی که کشیدیم، چه چیزی، چه کسی یا حتی چه معنایی را از دست دادیم و گریستیم؟

برای بدست نیاوردن چه چیزی شبانه‌روز غصه خوردیم؟

در تب و درد و رنجِ از دست دادنِ سلامتی کدام قسمت از بدنمان لب گزیدیم؟

 

و درد‌ها

تنها و تنها قله‌هایی هستند

که هر شبانه‌روز آنها را فتح می‌کنیم

صدای زوزه‌های ما بر فرازشان

آیا به بلندای ماه می‌رسد؟

 

و ماه هر چقدر بالاتر رفت

قله بلندتر شد و

ما بلندتر زوزه‌ کشیدیم

ولی نمی‌دانیم صدایمان در کدام طبقه‌ی آسمان گیر کرد و

در دامِ کدام سیاه‌چاله افتاد و

چقدر بیشتر از سرعت نور حرکت کرد،

که اینگونه بی‌صدا ماند‌ه‌ایم؟

 

بیا دخترم!

بیا

نامه‌ای به خدا بنویسیم

مگر آستانه‌ی شنوایی ماه را پایین‌تر بیاورد و

درد فروکش کند!

 

که بود؟

می‌گفت:

ماه مدت‌هاست

از آسمان مهاجرت کرده و

آنچه می‌بینیم تنها تصویر اوست

در خیالِ آسمان.

 

حفره‌ای نورانی و تو خالی

که تنها راه را در رفتن دید.

تنهایی‌اش را به دوش گرفت و

به خلوتی دیگر بُرد!

 

این مطلب ادامه دارد

همانطور که دردهای زندگی…

 

تصویر نمیدانم از کیست.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *