آبی‌ترین درخت

*

“درختِ آبی”

هر بار به بهار فکر می‌کرد
برگی از او جدا می‌شد.
اولِ پاییز

تنها درختی بود
که تکه‌های آسمان را

میان شاخه‌هایش جا داده بود!

 

*

با اندوهی که از چشم‌هاش
می‌بارید
چه کار می‌توانست بکند
تکه ابری که
همه‌ی ارتفاع‌ها را زیسته بود
به دنبال خودش!

 

*

عجیب دل‌شکسته می‌شود
پرنده‌ای
که جوجه‌هایش را به لانه و
لانه را به درختی سپرده بود.
غافل از صدای ضربه‌‌های ممتدی

که مدتی بود
از دور شنیده می‌شد
و گردوغباری که به یک آن بلند شد!
گویی بندِ دلِ پروازی پاره شد.

 

*

“درختِ رنج”

و درختِ رنج، هرچه پربارتر

ریشه‌ها بیشتر
به دلِ خاک چنگ می‌زنند و
زمین محکم‌تر!

زمینی که
شبانه‌روز لالایی می‌خواند
برای موریانه‌ها
تا کودکانش قدری بیشتر
در آغوشش بیارامند!

چه زود آمده بودند
چه زود آمده بودند

چه زود دنیا عذرشان را خواسته بود

چه زود مشق و کلاس درس و های‌وهویشان را

به خیابان‌ها برده بودند!
و شب با لباسِ سیاهش
عجب عزاداری کرده بود برایشان!

 

عکاس: ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *